یه آقای پیر گیس سفید ریش و مو بلند کنار یه جوی آب نشسته بود و داشت با من حرف میزد
میگفت جوون چرا قدر چیزهای که داری رو نمیدونی؟؟ توی ذهنم گشتم دنبال تموم چیزهایی که دارم...
خب..یه چیز خیلی ارزشمند هست که اونجا یاد اون افتادم..گفتم: من قدرشو میدونم! دوستش دارم و اینو بارها بهش گفتم..
گفت: نه...نمی دونی... و یه روز از دستش میدی و اونوقت حسرت میخوری...
گفت: تا حالا واسش چیکار کردی؟؟واسه خاطر کسی که برات ارزشمنده چیکار کردی..
( موندم چی بگم..حرفی نداشتم.. تصمیم گرفتم از خواب بیدار شم و شدم!!)