. . . . . . . . .
صدای ونگ ونگ بچه هایی که تازه به دنیا اومدن تووی سالن پیچیده
دارم فکر میکنم به اونایی که چیزی به تولدشون نمونده و تا چند لحظه دیگه یا شاید چند دقیقه دیگه قراره بیان و تعدادی آدم بی قرار و احتمالا مشتاق رو خوشحال کنن با ورودشون. اما کسی چه میدونه! توو شکم مادر..توو لحظه های آخر چی میگذره؟ . . . هرچی به ذهنم فشار میارم چیزی یادم نمیاد شاید به خاطر اینه که اون جا خیلی تاریک بود و چشم چشمو نمیدید! بنابراین تصور میکنیم...:
سلام
من از تووی شکم مهربون ترین موجود عالم با شما صحبت میکنم. اینجا کمی جا تنگه.. نه نه اشتباه نکنین من تنها اومدم..خوشبختانه تنها هستم و جام تقریبا خوبه! (( اما باور کنین گاهی دلم از تنهاییم میگیره.. اونوقت از ته دل آرزو میکنم که کاش یکی دیگه هم بود)) ... اوه اول بذار برات از مصائب این لوله مزخرف و پرکاربرد ناف بگم.. خب ببین خیلی سخته که به یه چیزی وصل باشی البته هنوز نمی دونم من به این وصلم یا این به من؟! خوشبختانه اینجا همه چی دم دسته و نیازی به اینطرف و اونطرف رفتن نیست( حالا نه که خیلی جا گشاد و دلبازه) کاش لااقل یه دریچه یا یه پنجره هم میذاشتن تا وقتی این 9 ماه کذایی میگذره بیرون رو دید بزنیم مثه زندونی ها که آمار بیرون رو تقریبا بگی نگی دارن و میدونن وقتی برن بیرون چی به چیه... از ما که گذشت اما اگه خواستین واسه داداش کوچیکم یا آبجی کوچیکه یه دونه بذارین تا مثه من مجبور نباشن فی البداحه دنیا بیان و از وحشت جیغ و ویغ کنن...والا به خدا راست میگم..همه اون گریه هام از وحشت اینهمه غول و موجود بی شاخ و دمی بود که اسمشون انسان بود و فقط اسمشون انسان بود نه چیز دیگه.!
. . . هی نگاه کن رفیق این دسته یا چارشاخ؟!... چی میخواد از جون من؟.. هی هی نگا کن پامو گرفت!! داره میکشه بیرون... نه نه این قرارمون نبود ...به من گفتن واسه دنیا اومدن نظرت خیلی مهمه..من نمیخوام ...پشیمون شدم ...هی آقا ( خانم ) میشه دست از پای ما بکشی و بی خیال ما بشی؟ من نظرم عوض شده...هی یه پیشنهاد دارم گوش کن : من حاضرم تموم این راه رو پیاده برگردم.. و حتما وقتی که برگردم میرم سراغ اون فرشته ایی که به من گفت: نظرم واسه تون اهمیت داره و زوری نیست! . . . اااااا نه آقا(خانم) بی خیال
شاید الان آقای دکتر داره میگه: دیگه تا اینجا اومدی پس بایستی باقیش رو هم بیای....ok ولی من نمیخوام
اه...شی ت ... از همین اولش دروغ!