جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛
آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش
همه عاشق ،همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون
نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛
ونه درد و ، و نه فریاد
روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت
ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،آن دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت !!
وخدا در پی چیزی می گشت:
پی یک وسوسه شیطانی !
پی یک حادثه پر ز گناه!
پی یک رابطه پنهانی!
و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد:
قصد بازی سیاه،
قصد بازی دل و دیده ما
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست!
همه دلها به سر این بازی،
خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها
ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن پیداست...
عشق هم بی معناست!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن ابدی است...
عشق هم چیز بدی است!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست...
عشق هم چیز کثیفی ست!
به درک عشق شده مضحکه عالم ما!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد!
به درک مرد صدای فرهاد!
به درک سوخت کتاب حافظ!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ!
به درک دست تو و ،نامردمی با هم گره خوردند...
به درک ما همه عاشق شده ایم...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز...
به درک ما همه قاتل شده ایم...
قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!
بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،
ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،
که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم :
که فلانی به فلانی میگفت سلام!
ما همه قاتل یک برگ گلیم!
+ بدون شرح!
+
نوشته شده در
Sat 30 Aug 2008ساعت
8:8 PM توسط م.ر
|