خب چه ایرادی داره حالا که اینجام چپ و راست بنویسم تا از شر این عقده ی ننوشتن خلاص بشم..
. . . دیشب دوباره خوابتو دیدم.. تو بودی و مادرت.. تووی یه جشن عروسی که منم بودم.اما باور میکنی توو این مدت یکبارم ندیدمت..اوه..توی خوام دلم برات تنگ میشه!
+
نوشته شده در
Sun 1 Jun 2008ساعت
10:21 AM توسط م.ر
|