تبليغاتX
نبودن بی تو -
ظهر ِ یکشنبه بود و من توی ساندویچی منتظر زنگت بودم که بیام دنبالت و ببرمت خونه..کلی سفارش داشتم بِهت که چی برداری و چی برنداری.!
بالاخره ساندویچِ من حاضر شد...میوونِ خوردن و فکر کردن به ساعتی بعد بودم که گوشی لرزش ِ سختی کرد و پیغامت این بود که: کجائی؟ تو رو خدا بیا..ولش کن..بیا..   مثه همیشه دستورت اجرا شد و ساندویچ ِ نیمه خورده روی میز رها...
با سرعت خودمو به کوچه رسوندم..باهات هماهنگ کردم و راه افتادم..اما تو مثه همیشه از من جلوتر بودی و منتظرم
توی میدون بِهت رسیدم و دستتو گرفتم..سوار ِ ماشین شدیم..تو اما دلت از چیزی گرفته بود..از حرفهای یک فرشته که نگرانت بود... تا به مقصد برسیم تو فقط سر تکون دادی.. گرفته بودی و من کارم رو خوب بلد بودم..
به خونه که رسیدیم حیاط خلوت بود و یک راست به اتاقم رفتیم...
اونجا حالت بهتر شد..شاید به خاطر تنها شدن با من!
. . . بگذریم که چی گذشت توو اون ساعات..
بهت قول دادم که جائی نگم تو با من دردهات رو فراموش میکنی.
+ نوشته شده در Thu 1 May 2008ساعت 1:7 PM توسط م.ر