تبليغاتX
نبودن بی تو -
در باب دید زدن و دیده نشدن!!:
پسر عمه یی داشتیم بس جَلَب و حَش!...با این دوست به سالی تابستان گمانم..به پشتِ بام سوار میرفتیم! و خانه همساده شان را دید میزدیم به طوری که شبی نزدیک بود به دودِمان بدهند از آنکه این بشر از بس حَش و مَش بود و جیغ و ویغی از سرِ همان حَشِ مذکور از خود در میکرد پدر سوخته.
مونثه ی جان که ما همچنان ارادت ها داریم خدمتشان..شبی از شبها پتوی ملعون را به کناری زده و هوای بس جانِ جانی به خوردِ جان و جگرشان دادند..پسر عمِ گرامی نیز که در شناسائیِ فرصتها بسیار مهارت داشتند از موقعیت پیش آمده استفاده فرموده و چنان زل زدند به آنجاها!! که ما گفتیم اَنقریب چشمانِ این بنده خدا از کاسه بیرون خواهد جهید..
حالا که گذشته... اما ما که نتوانستیم مستفیذ شویم از این همه خیر و برکت..زانجا که عینکی نمره 9.5 داشتیم به چشم و قطعا محدودیتهایی در دید...البت راوی همچنان از آن شبِ رویایی نزدمان تعریف ها میکنند و دلمان آبهااا...
از همین سو تصمیم بر عمل لیزیک چشمانمان گرفتیم تا دگر بار تا تهِ تهِ تهِ ش سود بَریم و شاید جوانی کنیم..کسی چه میداند شاید اینها همان جوانی کردن ها باشد...

+ باور کنین گاهی فکر میکنم پیر شدم!! دیگه نمی تونم یا نباید بالا و پایین بپرم و شر و شوری داشته باشم..یا به عبارتی باید سنگین و رنگین باشم..آخه 22 سالمه!
+ اما کسی رو دارم این روزها که نمیذاره زیاد بشینم و ساکت باشم.. موجودِ نازنین و دوست داشتنی ی که خودش مظهر شیطنت هِ . و مظهر جوونی.
+ نوشته شده در ساعت 16:57 توسط محمد |