به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی !
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی !
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!
پ.ن: پابلو نرودا
+ به آرامی آغاز به مردن میکنی...میکنیم...میکنم! حالا حتما باید عید بشه تا بریم سفر؟؟! من میخوام زودتر برم
آخیش...یه چند روزی لااقل از این وبلاگ و اینترنت بازی خلاص میشم..باید حسابی به خودم برسم...یواش یواش میرم توو تَرک!.
+ این موزیک پلیرم داره میگه: گل شب بو دیگه شب بو نمیده!! یادِ یه دوستی
افتادم دوران دانشجویی...این پسر هر شب کلی بو میداد...خدایش
بیامرزد(البته هنوز زنده س) درستش اینه: خدایشان بیامرزد(منظورم دقیقا اون
فلک زده هاییه که مجبورن نزدیکش بخوابن!!... روزگارِ بو داری بود...
+ اینروزا تقریبا حکایت سایه و صاحبش رو پیش گرفتم...میگن بد جواب میده!!
+ نزدیک بود مودم گرامی رو به گ..ا بدم... خدا به جیبِ خالی از سکنه م رحم کرد.
+ در مورد پست قبلی باید بیشتر از اینا می نوشتم ... باشه واسه یه فرصت مناسب تر.
+ یهو دلم واسه پیتزای نیمه خورده ام توو ساری تنگ شد...کاش عجله نمیکردم..اینبار برم پیشش ببینم واسم نگه ش داشته یا نه؟؟!
+
نوشته شده در ساعت 0:38 توسط محمد
|