تبليغاتX
نبودن بی تو -
این مرض من تازگی نداره... سالهاست که میلولد و میلولد و میلولد...

باور کن گاهی اوقات که یادش می افتم میخوام کنار خیابون بشینم و زار بزنم به این حالم...نمیدونم این چه مرگیه که ما رو گرفته..ول هم نمیکنه بد مصب! صد بار صد بار صد بار خواستم بزارم کنار این مرض و این عادتو اما مگه موفق شدم؟ نه به خدا نه ...دیگه خسته شدم...خسته...

یه بار نشد یه کاری رو شروع کنم(درست)... از همون اولش محکم و با اراده  پیش برم..نشد که نشد.!اااا

والا به خدا همه عالم و آدم هم اومدن ونشستن و باهام حرف زدن و نصیحتم کردن اما انگار این توو مغزی نیست که بخواد فکر کنه..بشینه با خودش دو دو تا چارتا کنه که آخه دیوونه!عمرت تموم شد..۵ سالت داره سر میاد...ساده..! کدوم پنج سال..چی داری میگی آخه عمله...

بفرما...۲۲ سالت شد و هیچی نشدی...جوون عزیزت یه بار..یه شب بشین با خودت فکر کن..بگو آخه این منی که سال ۸۳ از هنرستان فارغ التحصیل شد با این منی که حالا میخ جلوی آیینه نشسته و سال هم سالِ ۸۶ هِ...چه فرقی کرده؟؟ چقدر جلو رفته..؟! هه چی دارم میگم..هذیون!! جلو رفتم؟؟!!!    من حاضرم دست روی مقدس ترین کتابا بزارم و بگم: جلو که نرفتی هیچ..عقب هم رفتی..به عبارتی گند هم زدی!

چند بار تا حالا...چند بار تا حالا...گفتی..این دیگه آخریشه..از اینجا به بعد یه طورِ دیگه میشه؟!ها..

اما شد؟...

نه نشد نشد نشد... و تا خودت مثه آدم..مثه مرد...نخوای..نمیشه

واضح بگم پسر جون...: (( خیلیا به جائی که من هستم حسادت میکنن اما دستشون بهم نمیرسه..اما اگه دیر بجنبم...بعید نیست که ازم جلو هم بزنن..بخدا من خیلی هستم..خیلی!!))

 پ.ن:مخاطب مطالب فوقJust Me 

 

+ نوشته شده در ساعت 22:40 توسط محمد |