تبليغاتX
نبودن بی تو
... ما دلمان یک باغ می خواهد..یک باغ دنج..واضح تر بگویم..یک باغ پرتقال می خواهد..جائی نه خیلی دور که مجبور باشیم تمام وقتمان را برای رسیدن و بازگشتنش بکشیم و نه خیلی نزدیک که تا ما را خبر از آمدن صاحبش می شود غافلگیرمان کنند...درست نمیدانم... شاید دلمان کلید ویلائی کنار دریا را می خواهد و شاید هم اتاقی از یک هتل شیک و تمیز...اوه می بخشید..خاطرم نبود اینجا اتاقی به ما که با هم هستیم نمی دهند..حتمن باید جدا باشیم..اما چه غم؟ شاید قسمت ما همان صندلی پشتی اتومبیلمان باشد که هیچ فکرش را هم نمی کنیم.

 

اما با همه اینها..ما باز هم دلمان باغ می خواهد.

+ نوشته شده در Fri 15 Feb 2008ساعت 11:52 PM توسط م.ر |

دو نفر توو ذهن من حضور دارن که وقتی یادمه توی تصمیم گیریها همیشه کمکم میکردن..در واقع اصلا اونا واسم تصمیمِ قطعی رو می گرفتن!..دو نفر که ازهمون اول بودن و هستن و احتمالا خواهند بود...

دو نفر که نمیدونم اسمشون چیه و از کجا اومدن..اما خوب میدونم که کارشون چیه..گاهی مثه وجدانم سرزنشم میکنن..گاهی با هم بحث و کل کل دارن که چه کاری نتیجه بهتری میده..و و و و ...

این دوتا خیلی اوقات با تصمیمایی که گرفتن..گند زدن به زندگیِ من..گاهی هم من و به اوج رسوندن..

توی این تصمیم آخری هم نقش داشتن...درواقع اونا میگن نکن..اما میخوام اینبار خودم و برای دلِ خودم تصمیم بگیرم و از فرجامش هم ترسی ندارم...

+ هیچ اتفاق خاصی نیافتاده...فقط من میخوام اینبار خودم(خودم) کارم رو انجام بدم و فکر کنم..شاید بعد از انجام..!

+ نوشته شده در Sat 9 Feb 2008ساعت 10:37 PM توسط م.ر |

واسه منی که تا حالا یک روز هم ازت بی خبر نبودم امروز و حالا بدون دیدارت...و خبری و هیچِ هیچِ هیچ

سخته..میفهمی؟ آها خوبه

+ نوشته شده در Thu 31 Jan 2008ساعت 10:46 PM توسط م.ر |

. . . و بدین سان ما شاخِ غول را شکستیم!

. . . و بدین سان ما غولِ شاخ را  شکستیم.(کشتیم)!!... و اکنون حیرت کرده ایم در قدرت خدا!!!Wow

+ نوشته شده در Wed 23 Jan 2008ساعت 3:22 PM توسط م.ر |

 دروغ می گویم چون..دوستت دارم و تو حقیقت را...چون هنوز کوچکی..کوچک

باشد روزی آید...که برای خاطرم بزرگترین دروغ دنیا رو بگویی( می ترسم اون روز وجود منو نفی کنی و اینبار دیگر نابودم...)

پ.ن: چه خوبه گاهی درست دروغ گفتن رو هم به بچه هامون یاد بدیم..!

+ نوشته شده در Tue 22 Jan 2008ساعت 10:19 PM توسط م.ر |

ــ می بخشید آقا...ظاهرا فراموشی رخ داده..!

* مممم نمیدونم...به هر حال...

ــ نه نه... صبر کنید...من آخه فراموش نکردم...در واقع من فراموش شدم...فراموش..شایدم کمی کمرنگ شدم...

+ نوشته شده در Sun 20 Jan 2008ساعت 11:22 PM توسط م.ر |

خواستم از شما بگم اما...

ببخشید مثه اینکه تصویر زیبای شما توو ذهنم کمی محو شده...باید ترمیم بشه! چند روز دیگه میام ببینمتون...باید قول بدی دستاتو از روو صورتت برداری تا من به کارم برسم.

سفارش زیاد ندارم..اما خب...یه قلب سنگی دارم که میخوام روش تصویر شما رو بکنم...همین یه قلبو دارم که اونم با چهره تو زیبا زیباتر میشه...دیگه قلبی ندارم..پس دیگه سفارشی هم نمی مونه.!...

 

+ نوشته شده در Sun 20 Jan 2008ساعت 11:12 PM توسط م.ر |

سیاسی شدم رفت...

امروز فرداس که بیان یقه مو بگیرن و بکنن توو ماشین و یه راس ببرن اوین..اونجا کلی شکنجه م میدن اما من یه کلمه هم حرف نمیزنم...آدم باید محکم باشه با دوتا سیلی تو صورت که نباید همه چی رو گذاشت کف دستشون... حالا ببین..! من ؟آدم سیاسی ی شدم..باور نمیکنی؟! حالا وقتی اومدن بردنم اونوقت میفهمی..

آه خدا...من چقدر بارم میشه از سیاست..اصلا میدونی نظر بنده در مورد سیاستهای جناب بوش...

....نه ولش کن..چیزی نمیخواستم بگم..

اما یکی بهم گفت: با چارتا روزنامه شرق و غرب خوندن و دوتا اخبار دیدن و تحلیل خوردن!که کسی سیاسی نمیشه..

اوه چه بد..فکر کردم سیاسی شدم..اما...

+ نوشته شده در Sun 13 Jan 2008ساعت 8:58 PM توسط م.ر |

یه دفه دلم واسه یه کوچه تنگ شد..کوچه ئی که هروقت میرم تا خانوم و ببینم اونجا باهاش قرار میذارم و از اونجا میریم و دوباره واسه خداحافظی به اونجا برمیگردیم...کوچه ئی که الان..همین الان درست توو همین لحظه..بیشتر از هرجای دنیا دوستش دارم و دلتنگشم...

این برف و راه بندونم که حسابی واسه سیر و سفر ما شاخ شده...گفتن تا چند روز دیگه همه چی عادی میشه و راهها هم باز میشن...خداکنه همینطور بشه و گرنه ممکنه دق کنم...دق.

باور کن کلی حرف دارم که بگم اما...حوصله ش رو ندارم..ندارم..ندارم

+ نوشته شده در Sat 12 Jan 2008ساعت 10:56 PM توسط م.ر |

ما که تا یادمونه هروقت رفتیم بانک..چه وقتایی که خواستیم پول بگیریم..چه وقتایی که خواستیم خدای نکرده پول بدیم...وضع همین بود! شلوغ شلوغ شلوغ

اصلا انگار نه انگار...مثه اینکه واسه جماعت بانکدار توفیری نمیکنه که بگیرن یا بدن..؟!

* اوه ببخشید میشه.حالا که فرقی نداره دادن با گرفتن..یه چند صد میلیونی توی این کیسه گدایی بنده حقیر بتپانید..؟؟ ممنون میشم.

+ نوشته شده در Sat 12 Jan 2008ساعت 2:46 PM توسط م.ر |

دلمان شدیدا فتیر وار ( إبی ) میخواهد...! مجدد رجوع مینماییم به سمت پوشه خوش صدایش.
+ نوشته شده در Fri 11 Jan 2008ساعت 6:4 PM توسط م.ر |