تبليغاتX
نبودن بی تو
... ما دلمان یک باغ می خواهد..یک باغ دنج..واضح تر بگویم..یک باغ پرتقال می خواهد..جائی نه خیلی دور که مجبور باشیم تمام وقتمان را برای رسیدن و بازگشتنش بکشیم و نه خیلی نزدیک که تا ما را خبر از آمدن صاحبش می شود غافلگیرمان کنند...درست نمیدانم... شاید دلمان کلید ویلائی کنار دریا را می خواهد و شاید هم اتاقی از یک هتل شیک و تمیز...اوه می بخشید..خاطرم نبود اینجا اتاقی به ما که با هم هستیم نمی دهند..حتمن باید جدا باشیم..اما چه غم؟ شاید قسمت ما همان صندلی پشتی اتومبیلمان باشد که هیچ فکرش را هم نمی کنیم.

 

اما با همه اینها..ما باز هم دلمان باغ می خواهد.

+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط محمد |

دو نفر توو ذهن من حضور دارن که وقتی یادمه توی تصمیم گیریها همیشه کمکم میکردن..در واقع اصلا اونا واسم تصمیمِ قطعی رو می گرفتن!..دو نفر که ازهمون اول بودن و هستن و احتمالا خواهند بود...

دو نفر که نمیدونم اسمشون چیه و از کجا اومدن..اما خوب میدونم که کارشون چیه..گاهی مثه وجدانم سرزنشم میکنن..گاهی با هم بحث و کل کل دارن که چه کاری نتیجه بهتری میده..و و و و ...

این دوتا خیلی اوقات با تصمیمایی که گرفتن..گند زدن به زندگیِ من..گاهی هم من و به اوج رسوندن..

توی این تصمیم آخری هم نقش داشتن...درواقع اونا میگن نکن..اما میخوام اینبار خودم و برای دلِ خودم تصمیم بگیرم و از فرجامش هم ترسی ندارم...

+ هیچ اتفاق خاصی نیافتاده...فقط من میخوام اینبار خودم(خودم) کارم رو انجام بدم و فکر کنم..شاید بعد از انجام..!

+ نوشته شده در ساعت 22:37 توسط محمد |

واسه منی که تا حالا یک روز هم ازت بی خبر نبودم امروز و حالا بدون دیدارت...و خبری و هیچِ هیچِ هیچ

سخته..میفهمی؟ آها خوبه

+ نوشته شده در ساعت 22:46 توسط محمد |

. . . و بدین سان ما شاخِ غول را شکستیم!

. . . و بدین سان ما غولِ شاخ را  شکستیم.(کشتیم)!!... و اکنون حیرت کرده ایم در قدرت خدا!!!Wow

+ نوشته شده در ساعت 15:22 توسط محمد |

 دروغ می گویم چون..دوستت دارم و تو حقیقت را...چون هنوز کوچکی..کوچک

باشد روزی آید...که برای خاطرم بزرگترین دروغ دنیا رو بگویی( می ترسم اون روز وجود منو نفی کنی و اینبار دیگر نابودم...)

پ.ن: چه خوبه گاهی درست دروغ گفتن رو هم به بچه هامون یاد بدیم..!

+ نوشته شده در ساعت 22:19 توسط محمد |

ــ می بخشید آقا...ظاهرا فراموشی رخ داده..!

* مممم نمیدونم...به هر حال...

ــ نه نه... صبر کنید...من آخه فراموش نکردم...در واقع من فراموش شدم...فراموش..شایدم کمی کمرنگ شدم...

+ نوشته شده در ساعت 23:22 توسط محمد |

خواستم از شما بگم اما...

ببخشید مثه اینکه تصویر زیبای شما توو ذهنم کمی محو شده...باید ترمیم بشه! چند روز دیگه میام ببینمتون...باید قول بدی دستاتو از روو صورتت برداری تا من به کارم برسم.

سفارش زیاد ندارم..اما خب...یه قلب سنگی دارم که میخوام روش تصویر شما رو بکنم...همین یه قلبو دارم که اونم با چهره تو زیبا زیباتر میشه...دیگه قلبی ندارم..پس دیگه سفارشی هم نمی مونه.!...

 

+ نوشته شده در ساعت 23:12 توسط محمد |