هه هه ...
باز باید برم.. شکنجه دوری داره تموم میشه باز... دوباره دوری از اینجا و نزدیک به اون.
. . . تموم شد(نقطه)
+
نوشته شده در
Thu 5 Jun 2008ساعت
11:28 AM توسط م.ر
|
حالا که دستم بهت نمیرسه... پس...
فحش بد بر تو باد.!
+
نوشته شده در
Tue 3 Jun 2008ساعت
11:2 AM توسط م.ر
|
... می مونم تا چرکای دلم خشک شه زود
... ... هیچوقت سنگی برنداشتم که نتونم پرت کنم
... ... ... رو پاهام وایسادم و الانم مرد شدم
... ... ... ... مردم بهم یاد دادن اعتمادو ترک کنم..شاید خوشایند نیست ولی حقیقت داره!
بچه هامونو آزاد گذاشتیم تووی خیابون بگردن..بگردن تا یاد بگیرن اجتماعِ ما پر از گرگه...خوبم یاد گرفتن گاهی حتی به قیمت جونشون...و گاهی چند قطره خون..آره همون خونی که شب زفاف بهش احتیاج دارن اما مگه آقای داماد زبون میفهمه؟ کیه که حالیش کنه اون پرده قربانیه تجربه یی شد که الان عروسمون بتونه دِل تو نکبتُ درست و حسابی نرم کنه که بفهمه و بدونه چطوری باید باهات تا کنه..که مبادا رهش کنی دوباره توی این شهر.
چه مهساهایی که هنوز طعم سکس رو نچشیدن و چه مهیارهایی که از هرچی سکسه زده شدن... و باز چه گلنازهای عشق لاتی که کنار ما زندگی میکنن و گاهی به عشق من و تو تیزی میکشن...باورت میشه؟؟ من دیدم.
+
نوشته شده در
Sun 1 Jun 2008ساعت
2:12 PM توسط م.ر
|
خب چه ایرادی داره حالا که اینجام چپ و راست بنویسم تا از شر این عقده ی ننوشتن خلاص بشم..
. . . دیشب دوباره خوابتو دیدم.. تو بودی و مادرت.. تووی یه جشن عروسی که منم بودم.اما باور میکنی توو این مدت یکبارم ندیدمت..اوه..توی خوام دلم برات تنگ میشه!
+
نوشته شده در
Sun 1 Jun 2008ساعت
10:21 AM توسط م.ر
|
هه هه... فکر میکردم نقش مهمی ندارم! اما مثه اینکه نقش ِ اول این زندگی خودِ منم!!..
- احساسم؟! خب خوشحالم...)
+
نوشته شده در
Sun 1 Jun 2008ساعت
0:50 AM توسط م.ر
|