تبليغاتX
نبودن بی تو
خداحافظ... و شاید وقتی دیگر.

+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط محمد

ظهر ِ یکشنبه بود و من توی ساندویچی منتظر زنگت بودم که بیام دنبالت و ببرمت خونه..کلی سفارش داشتم بِهت که چی برداری و چی برنداری.!
بالاخره ساندویچِ من حاضر شد...میوونِ خوردن و فکر کردن به ساعتی بعد بودم که گوشی لرزش ِ سختی کرد و پیغامت این بود که: کجائی؟ تو رو خدا بیا..ولش کن..بیا..   مثه همیشه دستورت اجرا شد و ساندویچ ِ نیمه خورده روی میز رها...
با سرعت خودمو به کوچه رسوندم..باهات هماهنگ کردم و راه افتادم..اما تو مثه همیشه از من جلوتر بودی و منتظرم
توی میدون بِهت رسیدم و دستتو گرفتم..سوار ِ ماشین شدیم..تو اما دلت از چیزی گرفته بود..از حرفهای یک فرشته که نگرانت بود... تا به مقصد برسیم تو فقط سر تکون دادی.. گرفته بودی و من کارم رو خوب بلد بودم..
به خونه که رسیدیم حیاط خلوت بود و یک راست به اتاقم رفتیم...
اونجا حالت بهتر شد..شاید به خاطر تنها شدن با من!
. . . بگذریم که چی گذشت توو اون ساعات..
بهت قول دادم که جائی نگم تو با من دردهات رو فراموش میکنی.
+ نوشته شده در ساعت 13:7 توسط محمد

همیشه از اینکه کسی رو سورپرایز کنم خوشم میومد..مثه امروز...
حالا قضیه چیه؟ توی خونه 12 متری بابلم نشسته بودم که خبر رسید تا روز ِ 3شنبه هفته آینده کلاسی برگزار نمیشه! از طرفی فکر ِ جیب ِ خالی هم کمی آزرده مان کرده بود پدر سوخته.. از طرفی دیگر باز خبر رسید پول مورد نیاز در حسابت است..از عالم غیب ندائی رسید که هی..! پاشو مایه رو بردار و جیم بزن تهرون!! خلاصه اینکه به کسی نگفتیم و عازم شدیم به سمت ولایت خودمان و در راه به این فکر میکردیم که الانه که برسیم اونجا همه کلی ذوق میکنند و جامه ز ِ تن میدرند از شوق دیدن ما..لابد! اما از این خبرها نبود و نشد...درب ِ منزل را که باز نمودیم به جز عده قلیلی مگس و شاید هم شپش کسی را برای استقبال ندیدیم و از این رو ضایع شدیم رفت.

+ فکر سورپرایز را از سر ِ مبارک بیرون کردیم رفت!!
+ پیپ هم دود ِ خوبی ست برای گاه ِ تنهائی..اهالی ِ عمل دریابند.
+ خوش آمدیم به تهران ِ خودمان.!!
+ نوشته شده در ساعت 21:42 توسط محمد |

الو...الوو... از کافی نت آپ میکنم..میفهمی؟ اینجا بابله داااادااااش

اعصابم داغونه..به این کیبرد عادت ندارم خب..از یه طرفم صدای موزیک رپ تووی مغزم زر زر میکنه..میگه تو رو دوست دارم!!!... خب که چی؟..من چیکار کنم..باقالی!

راستش حرف زیاد داشتم واسه گفتن اما مگه این موزیک مزخرف میزاره تمرکز کنم..؟؟؟؟؟!!!!

+ حیف شد.

+ نوشته شده در ساعت 18:39 توسط محمد |

ببینم... وقتی تو از تمامِ روزت واسم حرف میزنی و کوچیک و بزرگش رو برام میگی..همه اونا که خصوصی هستن و همه اونا که به منم مربوط میشن.. وقتی تو برام از متلک فلان پسر به فلان دختر میگی(یا خودت!) من ... راستش من نمیدونم باید چه عکس العملی نشون بدم؟؟... این حکایت دوست داشتنت بدجوریه!  میخوامت اما نمیدونم.!!!
آره...باور کن تعجب داره.وختی کنارمی عاشقمی و وقتی ازم دور میشی و پشت تلفن میری حرفات دلم رو میلرزونه ... من دوست داشتن رو دختر با تو معنا کردم...و دیگر هیچ!

+ شاید حال ِ من ضایع س. اما تا حالا شده بخوای بعد از کلی دوری از کسی که خیلی برات مهمه و دوستش هم داری..بری پیشش و همونجا هم بمونی؟؟ حالِ تو رو اونجا نمیدونم چطوره اما حس ِ من آمیخته شده با کمی ترس
ترس از عدم دوری و عدم دوستی...
... باشد که ما از این حسابها نداشته باشیم. وسلام
+ نوشته شده در ساعت 16:29 توسط محمد |

خیلی جالبه...!! .. یعنی اگه راستشو بخوای خیلی خیلی وحشتناک جالبه!
کسی که نزدیک به دو ساله که باهاش تلفنی با یک شماره مشخص هر روز صحبت میکنم..امروز اپراتور مخابرات به من میگه: شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد!!!...خب من الان باید چیکار کنم دقیقا؟
اولش دچار یه جور یاس خفن و غرق شدم در این افکار که آیا همه این دو سال خواب بوده؟؟!!!
... اما یه کم که حالم بهتر شد یادم اومد که اینجا ایرانه...و اصولا این جور مسائل کاملا عادیه..
بازم نمیدونی چقدر خوشحالم که مشکل از مخابراته.. نه از مشترک مورد نظر.
تهران دوم اردیبهشت هشتاد و هفت
+ نوشته شده در ساعت 12:42 توسط محمد |

... واقعا چرا من فکر میکنم برای تو مهمه که بدونی من امروز کُجام..؟ یا چه کار میکنم..؟
خب که چی!!
تهران دوم اردیبهشت هشتاد و هفت
+ نوشته شده در ساعت 12:33 توسط محمد |