اونا که شاهین دلتنگستان رو میشناسن که هیچ..
اما اونا که نمیشناسنش باید بگم متاسفم براتون..!
این دلتنگستان دات کام...روزی تمام دلخوشی من بود و البته کماکان هست چون تقریبا تمام آرشیو مطالبش رو سی دی کردم و دارم. وقتایی که دلم هواشو میکنه یا حتی وقتایی که نمیدونم دقیقا دلم چی میخواد سری به وب نوشتهای شاهین میزنم... نمی خوام قدیس خطابش کنم نه...فقط میخوام بگم: شاهین تو با نوشته هات..نوشته هایی که از روی دلتنگی بود و وقتهایی که کار بهتری نداشتی.. رویایی برام ساختی که با اون خیلی چیزها رو شناختم و یاد گرفتم و خیلی چیزهای دیگه رو از یاد بردم..ببین چقدر بزرگ بودی..تو کمک کردی شخصیت من یک شخصیت خاص بشه و شکل بگیره...یک شکل خوب.
. . . آره منم یکی از آرزوهام اینه که تووی قسمت نظرات یک روز یا یک شب اسم دلتنگستان رو ببینم...
+ از دل برآمد...
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت
12:30 PM توسط م.ر
|
آخ جوون قلیون اکسیژن هم به بازار میاد!!
الان رادیو داشت با یه دکتری مصاحبه میکرد..ایشون فرمودن این قلیون نه تنها مضر نیست بلکم خیلی هم مفیده!!!
حالا تکلیف منی که توو تَرکَم چیه؟ یعنی باید دوباره شروع کنم؟؟...آخه من تَرک کردم.
. . . . .
آخی...یادش بخیر...قهوه خونه ی گل مولا سر چارراه مجیدیه... گاهی اونجا ولو میشدیم و کسی هم نبود جمع کنه ما رو! آخه همه پایه بودن دیگه...کسی دل نمیکند از دود!!
یادِ قهوه خونه ی سرِ چارراه شهدا هم بخیر...گاهی هم اونجا دیده بودنمون!
این چند روز عید هم خودمون رو بسته بودیم بهش... اما به هر حال ما هنوز توو تَرکیم!!
. . . . .
دورانِ دانشجوئی هم یه شب اونقدر شراب نوشیدیم و قلیون کشیدیم که جناب عزرائیل رو هم سفره دیدیم و از شما چه پنهان..گُرخیدیم!.خیلی.
+ جای این حرفا همینجاس دیگه؟؟
+
نوشته شده در
Wed 16 Apr 2008ساعت
8:57 AM توسط م.ر
|
این روزها روزهای آخر هستند...آخرین روزهای بی تو بودن.. من به قولم وفا کردم و بی تو نبودم .. من به نبودن بی تو وفا کردم...تا امروز و اینروزها که در گذرند و در پیش...
دلم خود به خود وقت غروب میگیره..هر روزی که نزدیکتر میشم به وصال تو بیشتر دلتنگت میشم..
دیشب به تو گفتم...یادته؟ گفتم امشب دلم برات تنگه و میدونم فردا شب اوضاع بدتر میشه!
درست نمیدونم..این روزا روزای آخره یا اول!! اما اگه اسمشون رو روزای آخر بذاریم بهتره چون دیگه دارن سر میان...مثه حوصله دلِ من که دیگه داره سر میره از نبودنت.
تازگی ها مهربونتر شدی..اینو بهت نگفته بودم اما نه اینکه نفهمم..نه.. خیلی ساده میشه از رنگ صدات فهمید که با چه عشقی میخندی و حرف میزنی...از روزهات..که بی من میگذره و تو انقدر خوبی که به روم نمیاری نبودنم رو.
اما من میدونم ...من میخونم حرفاتو...
اشاره کن که من به تو به یک اشاره میرسم
رنگین کمان من توئی..که به ستاره میرسم.
+ مطلب فوق یک مخاطب خاص داره..فقط یکی.
+
نوشته شده در
Tue 15 Apr 2008ساعت
5:47 PM توسط م.ر
|
عاشقانه هایم برای تو
1.
بعضی آدما هستن که داشتنشون به تنهايی بسه. يه آدمی که بودنش باعث میشه تو
دلت هيچ کس ديگه رو نخواد. که يعنی مثلن اگه تبعيدت کنن بورکينافاسو يا چه
می دونم گينه ی بيسائو يا اصن همين ترينيداد-توباگوی جديدالکشف، اون آدمه
اگه باهات باشه حاضر باشی تا ته دنيا هم باهاش بری و فکر هيچيم نکنی و
بدونی اون که باشه، همه چيو می تونی از سر بگذرونی. می تونی باهاش همه
جوره خوب باشی ..
2.
خواب و بیدار چشمام رو باز که می کنم اولین جایی که دستم میره کنار تختم
دنبال گوشیمه. چشمم که به اس ام اس ات میوفته کلی خنده ام میشه ... " از
اینکه منو دوست نداری چه احساسی داری؟" جواب میدم به خدا خوابم خودش برد!
من هی خواستم نرم ها ! هی دستمو دراز کردم اما تو که نبودی که دستمو بگیری
نزاری ببرتم ! اصلا تو که منو تنها گذاشتی نگفتی گم میشم؟ یکی میاد می
دزدتم؟ کجا رفتی یهوای؟ ...
3.
ميدانم كه گوشهاي از غمهاي تو شدهام. ميدانم كه گاهگاهي نگرانم ميشوي، كه منتظرم ميماني، كه دوستم داري.
براي اين همه خوبي، نميدانم چه بايد بگويم. شايد هيچگاه نداني كه چهقدر
بودنت، در اين زمان ِ بيهودهي طولاني، آرامم ميكند. شايد هيچگاه نداني
كه تو را بيش از تمام عصرهاي خسته ي زيبا دوست دارم كه با من ميآيي، كه
كنارم هستي و سكوت ميكني تا سكوت كنم. من خوبي را ميفهمم، مهرباني را
ميفهمم و محبت را كه قشنگتر از همهي عشقهاست و تو را بيش از همه...
ميدانم كه دل تنگم ميشوي. اين را هم ميدانم كه بهتر از هر كسي ميداني
چهقدر پريشان و آوارهام، ميدانم كه همهي تلخيهايم را ميبيني،
بدقلقيهايم را، ديوانهگيهايم را و تنهاييم را... و همچنان مهربان
ميماني.
اين روزها خوب نيستم، مهربان نيستم، لحظههاي خوب كم دارم. اين روزها هيچ
چيز خوبي ندارم كه به درد كسي بخورد و شادش كند. با اينحال، همهي آنچه
را كه هست، كه از دلم باقي مانده، يكجا ميدهم به تو.
كاش بتوانم كمي بهتر باشم برايت، پيش از آنكه بي من ِ تو بروي...
اما اگر خوب نشدم، به دل نگير و بگذار به حساب همان جنون ِ ذاتيام... ولي
خيلي دوستت دارم... نه چون دوستم داري و نگرانم ميشوي، فقط به اين خاطر
كه دل هرزهام ميخواهد دوستت داشته باشد.
4.
در آغوشات كه ميگيرم، فاصله تمام ميشود
و عطر ات با تن ِ من ميآميزد.
در باران ميآيي،
با باد ميروي.
دوست دارم براي هميشه بماني؛
ميداني،
و نميماني،
و من دوستت دارمهايت را، دوست دارم
5.
این روزها که می دونم تا رسیدنم بهت چیزی نمونده بیشتر دلتنگت میشم. بیشتر
بهونه می گیرم و بیشتر هواتو می کنم. دلم واسه تمام اون پیاده روی های دو
نفره و حرف زدن ها و غر زدن ها و خندیدن ها تنگ شده. دلم برای بوسه های
دزدکی و رستوران های بین راهی و لغزش دستم روی پوست ظریف تنت هم...
6.
این چند خط پراکنده رو نوشتم که بگم دوستت دارم. که برام عزیزترینی و تنها بهانه واسه تحمل کردن این روزهای موزی بی همه چیز ...
. . . . . . . . . . . . . . . . .
با نهایت احترام... از..: دلتنگی های یک کرم دندون:.. www.aminx.com
+ گاهی یکی پیدا میشه که حرف تورو بهتر از خودت میزنه یا مینویسه...به نظرم لزومی نداره دوباره کاغذ سیاه کنم.
+
نوشته شده در
Sat 12 Apr 2008ساعت
8:32 PM توسط م.ر
|
دلم یک صحبت طولانی میخواد...اما الان اصلا نمیتونم..شاید آخر ِ شب...
+
نوشته شده در
Sat 12 Apr 2008ساعت
8:17 PM توسط م.ر
|
+ میشه بگی شما چه ورزشی میکنی که اصلا لاغر نمیشی؟؟
* مممم... شطرنج!!
........
+ تو خودت بهم یاد دادی که ناامیدی چیز ِ بدیه... تو خودت گفتی هیچوقت ناامید نشو..یادت نیست؟؟
* ...آره ناامید شدم...من ناامید شدم چون دلم میخواد ناامید باشم!!
+
نوشته شده در
Thu 10 Apr 2008ساعت
8:11 PM توسط م.ر
|
حس خوبی دارم به تو که نزدیکی...میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی
نه ... دروغ گفتم هیچم احساس خوبی ندارم! اینکه محیط می خواد یکباره تغییر کنه و من برم جائی که تا حالا حتی یکبار هم پامو اونجا نذاشتم...نه نه احساس خوبی ندارم..اما باور کن با تمام وجود دوست دارم موقعش برسه و پا تووی اون خاک بذارم...خاکی که تووش میشه عطر نفسهاشو حس کرد...
+
نوشته شده در
Mon 7 Apr 2008ساعت
11:36 PM توسط م.ر
|
دوست ندارم یه دفعه غیب بشم و برم... بیستم فروردین ماه باید برای کارای دانشگاه برم بابل..شاید برگشتم شایدم سرم اونقدر گرم شد که دیگه نتونستم بیام.شاید غرق شدم!.
امروز صبح به این فکر میکردم که کی میشه از این همه شلوغی خلاص بشم برم یه جای بی صدا یا لااقل کم صدا...یادم نمیاد دعائی کرده باشم اما اینبار ناگفته ممکن شد.دارم میرم...
... دارم میرم اونجا که از پدر و مادر جدا و به یاری نزدیک میشم که دو ساله هر روز بهش فکر کردم و به خوبی هاش و زیبایی هاش... ( ناخواسته توی ذهنم کسی زمزمه میکنه:: بیا بریم اونجا که شباش...بوی تو باشه توو هواش...ماه که میاد رد شه بره...بریزه سرت ستاره هاش.......و پرانتزی که هرگز بسته نمیشه...
تا اواخر این ماه تهران هستم و احتمالا دسترسی به اینترنت هم دارم اما بهد از اون رو دیگه نمیدونم..
+ من که برم دیگه شاید این وبلاگم واسه تو که گاهی سری میزدی بهش توو ذهنت دود بشه و ناپدید... وه چه خیالی ست اگر از یاد تو رفتم...بی خیال!!
+
نوشته شده در
Sun 6 Apr 2008ساعت
11:56 AM توسط م.ر
|
امروز برای من یک نقطه شروع ِ... شروع یک رفتار جدید شروع یک احساس جدید و رفتاری جیدی با عشقی قدیمی.
ثبت میشه امروز با این مشخصات: جمعه شانزدهم فروردین هشتاد و هفت.
+ به شروع فکر کن و به اینکه چقدر خوشبختی که میتونی هر لحظه دوباره شروع کنی... و من شروع کردم.
+
نوشته شده در
Fri 4 Apr 2008ساعت
11:22 PM توسط م.ر
|
از تن نوشتن بی شک گناه بزرگی است در فرهنگ کنونی ایران. حال اگر یک زن از
تن بنویسد ... نابخشودنی است ... نمی نویسم که خصوصی ترین لحظاتم را با
کسی تقسیم کنم، می نویسم که باور بیاوریم حتی از گناهان نابخشودنی هم
واهمه ای نیست.
http://hamkhabegi.blogspot.com/
+ این پست بی هیچ شکی فقط برای معرفی ِ این وبلاگِ و بس.( به این وبلاگ سری بزنین و به منم نظرتون رو بگین لطفا.
+ احساس خوبی دارم از اینکه با کسی صحبت کردم و میکنم که می فهمه چی میگم یا گاهی چی می خوام بگم.
+
نوشته شده در
Thu 3 Apr 2008ساعت
10:6 PM توسط م.ر
|
کاملا تصادفی رفتم سایت سنجش و دنبالِ نتایج کاردانی گشتم و از قضا پیدا هم کردم و از قضاتر! اسم خودم رو هم اونجا دیدم... مدیریت بازرگانی بابل قبول شدم.
هنوز کسی از این قضیه بوئی نبرده... فعلا خودم هم مُردد به رفتن و نرفتن هستم.
اگه کسی از بابل و وضعیت دانشگاه هاش چیزی میدونه (و البته وضعیت تدریس ش ) لطفا صداش در بیاد اگه زحمتی نیست..قسمت نظرات رو واسه همین موقع ها گذاشتن احتمالا.!
+
نوشته شده در
Wed 2 Apr 2008ساعت
5:7 PM توسط م.ر
|
اینجانب محمد.ر در حالی که دستام رو به نشونه تسلیم بالا بردم اعلام میکنم: بنده به محض داشتن یه کار ِ واقعی و خوب* زن میستونم... باور کن این بار دیگه میستونم..راس میگم..به جونِ بچه م !!
+*( توجه کن نگفتم عالی!)
+ به عینه این دیالوگ رو چند روز پیش در حالی که چند عدد پیچاق! به سمتم نشانه رفته بود (به ناچار) بیان کردم.
+ پای حرفم هستم.(مثه همیشه.)
+ یه چیز دیگه که همواره پایدار بوده و هست اینه که بنده هر وقت هر جا و به هر نحوی پایان جمله ئی یا مطلبی نقطه گذاشتم یعنی اینکه اون مورد بی برو بر گرد انجام میشه..حتی اگر به ضررم تموم بشه!.(نقطه)
+
نوشته شده در
Mon 31 Mar 2008ساعت
2:26 PM توسط م.ر
|