تبليغاتX
نبودن بی تو
از اینجا تا سال ِ دیگه دنبال چیزی نباش...بهتره بری سَفر.
اگه معطلش کنی جا می مونی..نه از ماشین و اتوبوس و قطار..نه!
از سال ِ نو جا می مونی!!...: عید مبارک :...

+ تا اواخر ِ تعطیلات پیدا نخواهم شد پس بیخود نگردین.
+ نوشته شده در ساعت 11:36 توسط محمد |

کاش... کاش... و ای کاش رای نداده بودم.
رای به گوسفندانی که بع بع میکنند و سر به آخُور دارند و همچنان تا ابد می چرند
... و لعنت به من و انگشت جوهریم. و باز لعنت به من و باز لعنت به من...

گزارشی از رفتار وزارت اطلاعات با دانشجویان زندانی طیف چپ


+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط محمد |

الو الو ...
صدای من رو از پشت عینکِ دودی می شنوید! .. من از چاله به چاه افتادم ظاهرا.
خب ... خواستم بهتر دورو برم رو ببینم اما فعلا چیزی جز یک تصویر تار و تاریک عایدم نشده!!
تازه خانوم دکتر فرمودن تا دو هفته این وضعیت ادامه داره و تار تر میشه...
کی میتونه احساس من رو توو این روزا درک کنه؟؟

+ در ضمن من الان یه احساس بدی دارم... یه چیزی مثه عذاب وجدان! (رای دادم).
+ در ضمن تر من یه سری فایل با پسوند های html , 3gpp و rar دانلود کردم.. نمیدونم چطور باید ببینمشون. کمک کنید اگه میدونید( معرفی نرم افزار مناسب هم کمک میکنه)متشکرم.!
+ نوشته شده در ساعت 15:18 توسط محمد |

امروز به صورت معجزه آسایی وقت عملم جلو افتاد اونم با چه دکترِ خوبی...دکتر هاشمی...میگن جراحِ قابل و مورد اعتمادیه...امیدوارم همینطور باشه چون همین یک جفت چشم رو دارم.
فردا حوالی ساعت 12:30 عمل میکنم.(به امید خدا)... شاید برای چند روزی از زل زدن به صفحه مانیتور محروم بشم اما سعی میکنم حالِ یه بیمار ِ چشم عمل کرده رو بازگو کنم اینجا...

+ مطالب پست قبل رو برای KEO  ارسال کردم. اما بعد از اون حرفهای زیادی به ذهنم اومد که می خواستم با نوادگان عزیزم در میون بذارم اما خب...کار از کار گذشته مثه اینکه.  اما شاید اگه حالش رو داشتم ادامه ش رو همینجا می چاپم. تا خودم لذت ببرم...!
+ نوشته شده در ساعت 22:20 توسط محمد |

نامه ای به هزاره پنجاه و دوم

آبان ماه ۸۴، مطلبی درباره پروژه بین المللی KEO نوشته بودم. در این پروژه هر کدام از انسانهای کره زمین میتوانند حداکثر در چهار صفحه (۶۰۰۰ کاراکتر)، هر چه میخواهد دل تنگشان را، به زبان مادری یا هر زبانی که دوست دارند، بنویسند و برای KEO بفرستند، تا در DVDهای خاصّی ثبت گردند، و همراه با ماهواره KEO به فضا پرتاب شود. این ماهواره طوری برنامه ریزی خواهد شد که پس از پنجاه هزار سال گردش به دور زمین، بار دیگر به زمین بازگردد و امانت مردم قرن ۲۱ را به نوادگانشان تحویل دهد.

آن روزها تصمیم داشتم که نامه ای برای ثبت در این پروژه بنویسم، اما آن روزها، تا امروز به طول انجامید!

اصلاً بیایید برای پربارشدن متون ایرانی در این پروژه، یک بازی وبلاگی راه بیاندازیم. (بالاخره ما هم بازی ساز در آمدیم!) اسم بازی هم می گذاریم “نامه به هزاره پنجاه و دوم”.

برای نامه نوشتن هم هیچ قانونی وجود ندارد، مگر آنکه، نویسنده پس از نوشتن نامه و انتشار آن در وبلاگ، بایستی آنرا برای پروژه KEO نیز ارسال کند.



به نام پروردگار پاک
... از اینکه این مکتوب قراره به هزاره پنجاه و دوم برسه احساس خوبی دارم و تصورش زیباست...خیلی!
حرفهای زیادی هست که دوست دارم توی گوشِ سالمت زمزمه کنم پسر...اما میترسم تا اون وقت گوشی برای شنیدن نباشه و همه دهانها باز و باز و باز باشن فقط برای گفتن و نه برای کمی شنیدن
یه مشکل کوچک و همیشگی دارم واسه تغییر فونتم..امیدوارم تا اون موقع حل شده باشه چون خیلی رو اعصابه..! اَه شِت!
چی داشتم میگفتم؟ اوه گفتم دوست دارم... یه سوال: تو زمونه شما دوست داشتن هنوز همون معنی دست و پا شکسته قبل رو میده یا نه..شاید شما بهتر از ما دوست ها رو دارین!!...
توی مدرسه معلمت برات از هدف و خواستن حرف زده..؟ اوه چی دارم میگم..اون روز شاید اصلا معلمی نباشه..! همین حالاش هم این جاپونیای چشم بادومی روبات هایی ساختن که بیا و ببین..میدونم اونا الان توی موزه های قرن بیست و یک تون دارن خاک میخورن یا نه شایدم یه پیرمردی هر روز اونا رو دستمالی میکشه...شایدم یه جوونِ لیسانسه یا حتی دکترا اینکارو میکنه..!!زیاد تعجب نکن..امروز اینجا از این موجوداتِ جالب زیاد پیدا میشه..البته فعلا فقط توی ایران!! اوه راستی ایران چه بلایی به سرش اومد؟ هنوز این گربه ی مظلوم ما سرِ پاس!؟ یاآخوندای گرامی تکه تکه ش کردن؟..چی ؟ یعنی میخوای بگی نمیدونه آخوند چیه؟؟؟ اوه...خوش به حالتون...
میتونم یه سوالِ عجیب و غریب بپرسم؟
توی عصر شما موجودی به نامی بسیجی پیدا میشه؟...وای پسر تو چقد عقب مونده یی!!..حتا نمیدونی بسیجی چیه...دیگه داره بهت حسودیم میشه..ببین بسیجی موجودیست پشمالو که بی دلیل به انسان حمله میکند...همین. هدفِ اکثرشون هم احتمالا کمتر شدن طول دوره خدمت سربازی شونه..خواهش میکنم نگو نمیدونی سربازی چیه؟!! که دیگه از حسادت منفجر میشم.
آره ما انسانهای این دوره حسودیم...میگن ایرانیها اینطورن اما من قبول ندارم...خیلی ها مثه ما هستن...اینجا کسی برای پیشرفتی دیگری جایی باز نمیکنه..اینجا کسی به خودش زحمت بالا اومدن رو نمیده...دستشو دراز میکنه و تو رو پایین میکشه!! اینه رسم این زمونه..امیدوارم اونجا(منظورم اون نقطه از زمانه!) این رسوم ور افتاده باشه.
ما اینجا مادر داریم..یه موجود خوب و دوست داشتنی...تو چی ؟ نکنه میخوای بگی زاده یکی از همین دستگاهایِ دست سازِ بشری!!؟ اِ پس بذار این بار من دلِ تو رو بسوزونم..آره ما و من مادر داریم مادری که همین حالا توی آشپزخونه داره مقدماتِ شام رو مهیا میکنه...و پدری دارم که با همه مشکلات و نا هماهنگی هایی که باهاش دارم اما بازم بیشتر از جوون میخوامش..!
اهل پُز دادن نیستم اما اینا رو گفتم که بدونی اگه توو دوره تو خبری از این چیزا نیست مبادا فکر کنی اصلا هیچوقت نبوده نه...بوده..شایدم تو که داری اینو میخونی عاشق باشی و مادری و پدری داشته باشی بهتر از برگ درخت...
راستی پسر تو میدونی قبرِ فرهاد کجاست؟ اصلا میدونی فرهاد کی بود؟و کی هست؟!... فرهاد خواننده محبوب منه.. و خیلی های دیگه... شاید تا اون موقع فرهاد واره هایی!! متولد شدن و خوندن و رفتن...شاید از نسل تو هم گذشتن اما به حالت افسوس میخورم که تو فرهاد رو ندیدی و توو هوایی که اون نفس میکشید نفس نکشیدی...
آدم های حسابیِ دوره من کم نبودن... یه نگاهی به کتابی تاریخت بنداز پسر(البته اگه چیزی به این اسم پیدا کردی!!) راستی ببین اسمی از من اونجا اومده؟؟!!!...
... راستی کارِ امریکا با ایران به کجا کشید بالاخره...؟ این رئیس جمهور قشنگ ما که حسِ مصدق رو گرفته و فکر میکنه الان کارِ بزرگی انجام داده ارواحِ...
امروز که اینو مینویسم کشور عزیزم و البته مهم تر از اون مردم خوبم توی حلقه محاصره اقتصادی غربی ها قرار گرفتن..آخه میدونی؟ مسئولین منزوی کشورم تصمیم دارن انرژی هسته ای که میگن حق مسلم ماست رو از آنِ خودشون کنن و نه از آنِ مردم نه...اشتباه نکن اینجا کسی دلش به حال ما نمی سوزه... ما تصمیم داریم همه مردم دنیا رو به زور هم که شده به بهشت هدایت کنیم...ما معتقدیم غلط کرده کسی دلش نخواد بره بهشت...! ما اگه عشقی توی خیابون ببینیم تیر بارونش میکنیم...!! تعجب نداره پسر...عشق گناهه. ما از آلاتِ تناسلیمون چیزه زیادی نمیدونیم...بیشتر برای خالی کردنِ معده و روده ها ازشون استفاده میکنیم.! و البته چه اتاقهای حجله نامی که برای تازه دامادها و نو عروسامون به کلبه وحشت تبدیل میکنیم.. ما معتقدیم با این اوصاف..این آلاتِ گناه رو خدا نیافریده .. چون خدا آتش دست کودک نمیده... این ها رو رهبرم یادم داده...رهبری که نه عاشق میشه و نه دوست داشتن میدونه چیه.. و نه از آلاتِ تناسلیش استفاده میکنه..! لابد فرزندانِ تر گل ور گلش هم از آسمون تالاپی افتادن وسط محیط گرم خانواده شان.!!
... من و ما عقده زیاد داریم پسر جون اما کو جائی برای خالی کردنش؟
بگذریم...
این روزا روزای قبل از عیده...روزای خونه تکونی...روزای خریدِ آجیل و شیرینی...لباس و رختِ نو.
راستی تو میدونی عید نوروز چیه.. یا چه وقته...بذار یه کارِ مثبت انجام بدم..معمولا بیستم مارس هر سالِ میلادی اولین روزِ سالی نویِ شمسیه!! اگه ایرانی هستی و زبونِ آدم(فارسی!!) حالیت میشه پسر..یه نگاهی به تقویمت که حالا احتمالا به هزار شکل مختلف در اومده بنداز ...نکنه امروز عید باشه...

بوی عیدی بوی توپ ... بوی کاغذ رنگی ... بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ ... با اینا زمستون و سر میکنم ... با اینا خستگیمو در میکنم...( راستی تو چطور خستگی هاتو در میکنی؟؟ )

نوزدهم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش...ساعت 16
محمد.ر www.redbulll.blogfa.com



+ خوب همه دنیا رو به بازی گرفتیمااا!!

+ به رسم بازی های وبلاگی دعوت میشود از: هوریزون عزیز... کیوان... دنیا... آیدای در آیینه... سن لورنزو... فربُد... سالومه شایگان... ییلاق ذهن... آقای شبستان... نازلی دختر آیدین... اتاق من... قهوه تلخ... چلچله... و هر کس که حرفی برای گفتن با نوادگانش! داره.
+ نوشته شده در ساعت 1:33 توسط محمد |

بیمار و آلوده !!
صادق هدایت
سال 1281 ه.ش در تهران متولد شد.خانواده او از اشراف و دارای املاک فراوان بودند.
در مدره دارالفنون درس خواند بعد به مدرسه سن لویی رفت. در سال 1307 به بروکسل رفت.همین سال اولین اقدام او برای خودکشی بود که ناموفق ماند.در سال 1309 به تهران بازگشت.از مردم نفرت داشت.فحشهای رکیک می داد.به دین و مذهب و میهن توهین می کرد.به شراب خوارگی روی آورد و به هروئین معتاد شد!! دوباره در اوج مبارزات مردم در نهضت ملی شدن نفت به اروپا رفت.در یکی از محله های پائین شهر پاریس خانه اجاره کرد.در 20 فروردین 1330 شیر گاز را باز کرد و خودکشی کرد!! او در زندگیِ خود به تفکر چپ گروید و در میانه راه از آن بازگشت.
(( وجود لواط و سحق سادیسم و مازوخیسم در زندگی وی انحرافات او را آشکار می کند.)) سید جلال قیامی میر حسینی
(( این نویسنده ی بی تاب ناآرام بیمار و ناخرسند از خویشتن و همه کائنات انگشت اشاره خود را به سوی دو ستون بنیادی فرهنگ تمدن ساز و انسان پرور مذهب و اخلاق گرفت... وی به گونه ایی پایه گذار حرمت شکنی ها در عرصه مذهب و اخلاق شد...
(( او همه چیز را در روده ها و پایین تنه آدمهای داستانهایش دید...صحنه پردازیهای مستهجن را در ادبیات داستانی نو به اوج رسانید...))
جای پای گردباد..جلد اول موسسه فرهنگی قدر ولایت

+ از نظر من یه مشت مزخرفه که از کله بی مغز یه آدم دیوثِ بی همه چیز بیرون جهیده...زیرِ مطلب هم آرم سپاه پاسداران نظام مقدس!! جمهوری اسلامی ایران دیده میشه...متاسفم.
+ من خیلی از لحظات خوش زندگیم رو با هدایت و کتابهاش داشتم و دارم...از نظر من این یعنی به کثافت کشیدنِ خاطرات من و امثال من.
+ نوشته شده در ساعت 0:56 توسط محمد |

در باب دید زدن و دیده نشدن!!:
پسر عمه یی داشتیم بس جَلَب و حَش!...با این دوست به سالی تابستان گمانم..به پشتِ بام سوار میرفتیم! و خانه همساده شان را دید میزدیم به طوری که شبی نزدیک بود به دودِمان بدهند از آنکه این بشر از بس حَش و مَش بود و جیغ و ویغی از سرِ همان حَشِ مذکور از خود در میکرد پدر سوخته.
مونثه ی جان که ما همچنان ارادت ها داریم خدمتشان..شبی از شبها پتوی ملعون را به کناری زده و هوای بس جانِ جانی به خوردِ جان و جگرشان دادند..پسر عمِ گرامی نیز که در شناسائیِ فرصتها بسیار مهارت داشتند از موقعیت پیش آمده استفاده فرموده و چنان زل زدند به آنجاها!! که ما گفتیم اَنقریب چشمانِ این بنده خدا از کاسه بیرون خواهد جهید..
حالا که گذشته... اما ما که نتوانستیم مستفیذ شویم از این همه خیر و برکت..زانجا که عینکی نمره 9.5 داشتیم به چشم و قطعا محدودیتهایی در دید...البت راوی همچنان از آن شبِ رویایی نزدمان تعریف ها میکنند و دلمان آبهااا...
از همین سو تصمیم بر عمل لیزیک چشمانمان گرفتیم تا دگر بار تا تهِ تهِ تهِ ش سود بَریم و شاید جوانی کنیم..کسی چه میداند شاید اینها همان جوانی کردن ها باشد...

+ باور کنین گاهی فکر میکنم پیر شدم!! دیگه نمی تونم یا نباید بالا و پایین بپرم و شر و شوری داشته باشم..یا به عبارتی باید سنگین و رنگین باشم..آخه 22 سالمه!
+ اما کسی رو دارم این روزها که نمیذاره زیاد بشینم و ساکت باشم.. موجودِ نازنین و دوست داشتنی ی که خودش مظهر شیطنت هِ . و مظهر جوونی.
+ نوشته شده در ساعت 16:57 توسط محمد |

از جناب هوریزون عزیز و آلوچه خانومِ گرامی ممنونم که باعث شدن بعد از سالها دوباره به آرشیو آهنگها و البته آرشیو خاطرتم سری بزنم و خاطرات خوب و بدم رو زنده کنم...
حوصله حرف مفت زدن رو ندارم پس یه راس میرم پی اصل مطلب.:

1. ترانه برج و کبوتر_ابی_ایرج جنتی عطائی
... راز پرواز و فقط تو میدونی تو میدونستی من نمیتونم برم تو میتونی تو میتونستی...
...اما این حادثه برج و کبوتر قصه فاجعه دلبستگی شد...
...باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید التماس و اشتیاق و توی چشم برج ندید عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود بعد از اون حتی توو خوابم اون پرنده رو ندید...
( میدونم قاعده بازی رو زیر پا گذاشتم اما ایندفعه رو بی خیال...دلم نیومد بیشتر از این سانسورش کنم!)

2. زنجیری(به گمونم)_فرهاد_...
ای زندگی بیزار از توام بیزار از این عالم بیگانه ام با سیمای تو بیگانه ی دنیای تو...
+ بی هیچ حرفی...

3. بوی عیدی_فرهاد!_شهیار قنبری
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی...
فکر قاشق زدنه یه دخترِ چادر سیاه شوقِ یک خیز بلند از روی بته های نور
... با اینا خستگی مو در میکنم...
(البته این آهنگ رو بلک کتس هم بازخوانی کرده...هِی بدک نشده اما به خودِ فرهاد نمیرسه و نخواهد رسید.)

4. اسبِ چوبی!_گوگوش_...
توی گسترده رویا ای سوارِ اسبِ ابلق
...با توام ای همه خوبی آخه با این اسبِ چوبی
با توام ای که توو فکرِ با هر اسم و با هر عشقی رهسپارِ فتح قلبِ ماه پیشونیِ بهشتی
توی دستای نجیبت عکس ماه پیشونی داری واسه پیدا کردنی جاش دنیا رو نشونی داری...

(توو متن فیلمِ ماه عسل هم اجرا شد...بد جوری بهش میاد.) ترجیح میدم فیلم رو ببینم و آهنگ رو بشنوم...بیشتر میچسبه!.

5. مهمونی_ابی_...
ماه باید یک شبی مهمونی کنه پیشِ تون مهتاب و قربونی کنه
آخه چشمای قشنگت میتونه که بگیره شب و زندونی کنه
بذار این خورشید صورت شما ابریه خونمو آفتابی کنه...

(اصولا و اساسا از بکار بردن واژه شما در ترانه برای اشاره به معشوق لذت میبرم.همین)

6. ..._ابی_...
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو داره توو هواش
ماه میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش
وقتی میای قشنگترین پیرهنت و تنت کن تاجِ سرِ سروریت و سرت کن
چشماتو مَس(مست) کن همه جا رو بشکن الا دلِ ساده و عاشقِ من...

7. پرسه_داریوش_...
پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاس
هم گریز غربتم زادگاه من کجاس...
...توو شبای پرسه ی دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم
با کدوم ترانه گریه سر کنم با کدوم غزل تو رو داد بزنم...
( این! یه دوره ی زمانی خاص توو یه محلِ خاص و توو یه شهرِ خاص مدام روی لبم میومد..ناخواسته!.. طوری بود که هروقت از اون نقطه عبور میکردم تا به خودم میومدم ترانه رو تا انتها خونده بودم البته زیرِ لب...)

...
کلا از هر اونچه که صدایی داشته باشه و ذهن رو پرواز بده استقبال میکنم.اساسا از هیچ موسیقی ایی بدم نمیاد و کهیر هم نمیزنم...
اما گاهی خزعبلاتی ناخواسته به گوشِ مبارک میرسه...چندتاش اینا هستن:(هُق..ببخشید)

... چویی چویی با هنرنماییِ!!! فرامرز عاصف یا آصف(واقعا چه فرقی میکنه؟!!)
... کامران و هومن و هر آنچه که تا به حال عر عر فرمودند.( من اگه نباشم کی تو میزاره!! کی نمیشه خسته!!)زشته واقعا زشته...
... حسن آقای شماعی زاده: خیلی وقته که دیگه دلت برام تنگ نمیشه(هُق)...
... قهرمانان وطن! افتخار ملتَن...گل میزنن و نمیدونم چی چی پل میزنن!!( من بی تقصیرم) داریوش و اندی و لیلا واقعا چه تناسبی با هم دارن آخه..؟؟! هان؟
... شِی شِی شِی شیطونک(دوباره)شِی شِی شِی...افشین با اون داداشِ چیزِش...!
... خودتی!! یه کارِ جدیده از شهره...این خانوم تا اونجا که بنده اطلاع دارم فقط یکی دو سال از خدا کوچکتر هستن! پیرزنِ...(چیز)
... اسم کارهای گروهِ جونیور فایو 5 ( که همون جانور هستش احتمالا!!) رو نمیدونم اما واقعا کارهای کهیر سبز کنی داره...
... دختر آریایی! فرشید امین(با اون دماغش)

اصلا میدونی این آقا فرشیدِ امین دماغ داره.. ابی حامدیِ بزرگ هم دماغ بزرگ داره...اما این کجا و آن کجا؟ پس نتیجه میگیریم که دماغ بزرگ داشتن هم شعور میخواهد.تمام.

... خب.مطمئنا بین آهنگهای مورد علاقه م خیلی ها رو جا انداختم...و با کمال احترام باید خدمتِ آلوچه خانوم عرض کنم که واقعا چرا فقط هفتا؟؟! بی رحم..
ولی ایده جالبی و بود و بازیِ قشنگی...
طبق قوانین صادره بنده اقدام به دعوت از دوستانِ گرامی خواهم کرد حالا آمدن و بازی کردنشان با خودشان. شبستان...کدئین... باغ بی برگی... اتاق من... کیوانِ عزیز.
+ نوشته شده در ساعت 22:53 توسط محمد |

فرزندم، بزرگترین هدیه من از پدرم و مادرم، صلابت جنگیدن در دنیا بود با هرآنچه که بارها آلوده ام کرده، این پدر پدر جسوری بوده! خودم را می گویم، ریسکهای بزرگی کرده، با جانش حتی بازی کرده، بازی مرگ را می گویم، نه اینکه به جنگ جان خودش رفته باشد، نه فکرش را هم نکن، به جنگ آنچه ناجنگیدنیست رفته، این پدر عاشق واژه نامانوس چلنج بوده و شاید هنوز هم باشد، کما اینکه اگر زنده باشد بعید می دانم کوتاه بیاید.
فرزندم، احمقانه می نماید که تورا محصور کنم که نباشی و نبینی و نکنی، اما هرچه کردی، تمیز کار کن، دختربازی و پسر بازی تمیز، عاشقی تمیز، سیگار تمیز، سیگاری تمیز، الکل تمیز، هر کثافتکاری که به ذهنت می رسد، اما تمیز. تمیز را می گذارم خودت ترجمه کنی، اگر من بزرگت کرده باشم باید بدانی تمیز هر کاری چه تمیزیست، اگر یکبار در زندگی پشیمان باشم شاید برای این باشد که یکبار تمیز نبوده ام، فرزندم محکم باش که این استحکام بزرگترین میراث خانوادگی ماست، که این استحکام فولادی تزریق شده در درخت شجره نامه ماست، که این استحکام راز ماندگاری خاندان ماست، مستقل، آرام و محکم به زندگی یورش ببر، من را پشت سرت خواهی دید، نه خودم، تفکرم و بنیادم.
http://blog.35dg.com/?id=122
+ خودِ مطلب رو هم گذاشتم که اگه تنبل بودی و رو لینکش کلیک نکردی بازم از دستش نداده باشی.
+ نوشته شده در ساعت 0:14 توسط محمد

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی !
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی !
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن!

پ.ن: پابلو نرودا

+ به آرامی آغاز به مردن میکنی...میکنیم...میکنم! حالا حتما باید عید بشه تا بریم سفر؟؟! من میخوام زودتر برم
آخیش...یه چند روزی لااقل از این وبلاگ و اینترنت بازی خلاص میشم..باید حسابی به خودم برسم...یواش یواش میرم توو تَرک!.
+ این موزیک پلیرم داره میگه: گل شب بو دیگه شب بو نمیده!! یادِ یه دوستی افتادم دوران دانشجویی...این پسر هر شب کلی بو میداد...خدایش بیامرزد(البته هنوز زنده س) درستش اینه: خدایشان بیامرزد(منظورم دقیقا اون فلک زده هاییه که مجبورن نزدیکش بخوابن!!... روزگارِ بو داری بود...
+ اینروزا تقریبا حکایت سایه و صاحبش رو پیش گرفتم...میگن بد جواب میده!!
+ نزدیک بود مودم گرامی رو به گ..ا بدم...  خدا به جیبِ خالی از سکنه م  رحم کرد.
+ در مورد پست قبلی باید بیشتر از اینا می نوشتم ... باشه واسه یه فرصت مناسب تر.
+ یهو دلم واسه پیتزای نیمه خورده ام توو ساری تنگ شد...کاش عجله نمیکردم..اینبار برم پیشش ببینم واسم نگه ش داشته یا نه؟؟!
+ نوشته شده در ساعت 0:38 توسط محمد |

 

ببخشید آقا...میشه اینجا الان از علائقم صحبت کنم..از چیزهای که دوست داشتم ...از همون هایی که حالا ندارم شون. شاید کارهای که می خواستم و نکردم..

بذار تا دوباره فراموش شون نکردم بگم...:

+ عکاسی..این چیزیه که می خواستم شروع ش کنم و حتما ادامه ش هم بدم اما نشد یا...نخواستم!

+ مبل... اساسا هر آنچه به مبلمان و کاناپه و صندلی مربوط میشه... ساختن و فروش و برپائی نمایشگاه ش...صادرات و واردات ش...اما نشد یا...نخواستم!

. . . فراموشی بد چیزیه.

رویا هات رو فراموش نکن...این که میگن یه جا واسه شون کنار بذار راسته..چیزهای که دوست داری داشته باشی رو بنویس..این حقیقته...من ننوشتم و حالا ندارم.

خدا رو چه دیدی شاید فردا همه شون رو به دست آوردم...
++ حالا که خوب فکر میکنم..: اینا چیزهای بزرگی و دست نایافتنی ی نیست! میشه در عرض چند ماه یا سال بِهشون رسید...اما از طرفی گاهی فکر میکنم دیگه دیر شده یا من... پیر شدم!!
این ذهن کج و معوجِ من باور نمیکنی چه بر سرم آورده...امروز این رو میخواد فردا چیزه دیگه! پدر سوخته طوری مطمئن از خواسته هاش برام حرف میزنه که منِ خوش باور قبول میکنم و همراهش میرم.
کجا..؟! کجا میرم..؟؟! خب معلومه..با یه ذهنِ احمقِ بازیگوشِ زبون نفهم کجا میشه رفت جز رویا.؟
باور کن نمیخوام غُر بزنم اما...توی اون اعماق وجودم یه توله سگی که احتمالا نسبتی هم با من داره! داره فریاد!نه جیغ میزنه..آره دقیقا داره جیغ میزنه.

 

+ نوشته شده در ساعت 19:4 توسط محمد |

جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛

آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش

همه عاشق ،‌همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون

نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛

ونه درد و ، و نه فریاد

روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت

ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،آن دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت
!!


وخدا در پی چیزی می گشت
:
پی یک وسوسه شیطانی
!
پی یک حادثه پر ز گناه
!
پی یک رابطه پنهانی
!

و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد
:
قصد بازی سیاه،

قصد بازی دل و دیده ما
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست
!

همه دلها به سر این بازی،

خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها

ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن پیداست
...
عشق هم بی معناست
!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن ابدی است
...
عشق هم چیز بدی است
!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست
...
عشق هم چیز کثیفی ست
!

به درک عشق شده مضحکه عالم ما
!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد
!
به درک مرد صدای فرهاد
!
به درک سوخت کتاب حافظ
!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ
!
به درک دست تو و ،نامردمی با هم گره خوردند
...


به درک ما همه عاشق شده ایم
...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز
...

به درک ما همه قاتل شده ایم
...
قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!

بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،

ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،

که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم
:
که فلانی به فلانی میگفت سلام
!
ما همه قاتل
یک برگ گلیم!

نمی دونم از کی؟؟!

...................................................

+ نوشته شده در ساعت 17:47 توسط محمد |

امروز کنکور علمی کاربردی رو دادم...جلسه بیش از حد خشک و مزخرف بود..سوالای زبان رو که اصلا نگاه نکردم مبادا توو رودر واسی گیر کنم و جواب بدم! فقط چن تایی بینش زدم و ادبیات..همین.

آخرسرم یه یارو که  انگار همونجا کار میکرد و کاندید شده بود کارتای خودشو به این و اون میداد و میگفت اگه دوس داشتین بهم رای بدین!! مسخره س...

 

فردا باید برای وقت گرفتن عمل چشمم برم...احتمالا توو همین هفته عمل میکنم و خلاص(البته ایشاالله)

چار پنج ساله سنگینیِ این عینک مزخرف و تحمل میکنم..تنها هنرش به غیر از کمک به دیدن یه کارت معافی از خدمت بود که...بگذریم.

حرف زیاد دارم اما نمیدونم چرا اینجا هم نمیتونم راحت بگم شون.!!

 

+ نوشته شده در ساعت 22:53 توسط محمد |

ـ وای دوست عزیز چه وب جالبی داری..!!! به منم سر بزن.

*نمیدونم کجای وبِ من جالبه..؟! اه

+ نوشته شده در ساعت 0:0 توسط محمد |

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟؟ باغ بی برگی...

باغ بی برگی خیلی هم زیباس..!

ـ !!


 

حتما شنیدین که میگن: کل اگر طبیب بودی و باقی قضایا...(+)

اما خب...: مقصد اگر تو را...تسخیر قله هاست...باید همیشه رفت...باید همیشه خواست.

+ نوشته شده در ساعت 17:29 توسط محمد |

(به سبک انشا خوندن خودمون وقتی که دبستان میرفتیم خوانده شود..لطفا.)

به نام خدا

ما که قرار بود برویم باغ نه تنها نرفتیم باغ بلکه به سمع و نظرمان هم رساندند که حالا حالا ها از باغ و باغ بازی و هرگونه بازی که در خلوت باغ دو تائی انجام می شود داد خبری نیست...به همین مناسبت و به دلیل ک..ری بودن جاده ها نه تنها اونجا!! نرفتیم بلکه اونجای دیگر هم که باید میرفتیم(سرِ کار)نرفتیم و کپه یا کفه مرگمان را گذارده و خسپیدیم..اما مگر دختر عموی ناخلفمان گذاشت..!( نذاش که)..هنوز تازه از خواب لنگ ظهر مان داشتیم کیفور می شدیم که تیلیفون زنگ زد و آنطرف خط هر هر و کر کرش را شنیدیم..بعد از کلی هر هر و کر کر دیگر مطلع شدیم که ایشان را با آقا زاده ئی که احیانا دوست پسرشان بودند دستبند زنون به دمِ درِ هُلفتونی راهنمایی کرده اند..انگار نه انگار که تا ساعاتی دیگر پدرشان پدرِ پدر بزرگشان که همان جد بزرگوارشان است را در خواهد آورد و خواهد گذاشت کف دستشان حقشان را...

خلاصه اینکه از بنده در همان رخت خواب و در همان حالِ نزار خواهش و تمنا نمودند که بیایم و درشان بیاورم... تا ما خواستیم لباسی بپوشیم و دستمالی دست گیریم مجدد این جناب گراهام بل زاده(تلفن) زر زر فرمودند و اطلاع دادند که ایشان ها را رها نمودند و فی الواقع موجوداتی بس خطرناک برای جان همه پسرهای خوب و ساده دلِ تهران زمین!!..در سطح شهر پراکندند...تمام.

پ ن:در واقع خواستیم هشداری هم داده باشیم برای پسرهای ساده دل و ساده دل و ساده دلِ شهرمان...از صفاتِ ظاهری و باطنی اش هم همین بس که چشمانی گربه وار دارد و قدی کوته و جمع و جور...همان مصداق فلفل نبین چه ریزه و اینها...

 

+ نوشته شده در ساعت 17:59 توسط محمد |