تبليغاتX
نبودن بی تو
... ما دلمان یک باغ می خواهد..یک باغ دنج..واضح تر بگویم..یک باغ پرتقال می خواهد..جائی نه خیلی دور که مجبور باشیم تمام وقتمان را برای رسیدن و بازگشتنش بکشیم و نه خیلی نزدیک که تا ما را خبر از آمدن صاحبش می شود غافلگیرمان کنند...درست نمیدانم... شاید دلمان کلید ویلائی کنار دریا را می خواهد و شاید هم اتاقی از یک هتل شیک و تمیز...اوه می بخشید..خاطرم نبود اینجا اتاقی به ما که با هم هستیم نمی دهند..حتمن باید جدا باشیم..اما چه غم؟ شاید قسمت ما همان صندلی پشتی اتومبیلمان باشد که هیچ فکرش را هم نمی کنیم.

 

اما با همه اینها..ما باز هم دلمان باغ می خواهد.

+ نوشته شده در Fri 15 Feb 2008ساعت 11:52 PM توسط م.ر |

مثه همیشه اون چیزی که می خواستیم نشد...مثه همیشه
+ نوشته شده در Thu 14 Feb 2008ساعت 6:59 PM توسط م.ر |

اونجا کسی پرسید: اوه چه بد مگه رفته..!؟

گفتم نه اون تازه اومده..جائی نمیره..یعنی کاری نمی کنم که بره...

افکارم این روزها مغشوشه...مغشوش از ریشه غش و ضعف!!

. . .

وای که اگر شبی دیگر اینجا در آغوشم آرام گیری!..بغضی خواهد شکست و سیل ش من و تو و ما غرق خواهیم شد..غرق خواهیم بود..غرق در لذت...

+ ببینم هنوزم کسی هست که نفهمیده باشه قضیه چیه!؟

+ نوشته شده در Tue 12 Feb 2008ساعت 11:46 PM توسط م.ر |

مثل همیشه آخرِ حرفم..یا حرف آخرم را...

 با بغض می گویم

یا اصلن نمی گویم

نه اصن ولش کن..نمیگم...!

+ نوشته شده در Tue 12 Feb 2008ساعت 0:49 AM توسط م.ر |

دو نفر توو ذهن من حضور دارن که وقتی یادمه توی تصمیم گیریها همیشه کمکم میکردن..در واقع اصلا اونا واسم تصمیمِ قطعی رو می گرفتن!..دو نفر که ازهمون اول بودن و هستن و احتمالا خواهند بود...

دو نفر که نمیدونم اسمشون چیه و از کجا اومدن..اما خوب میدونم که کارشون چیه..گاهی مثه وجدانم سرزنشم میکنن..گاهی با هم بحث و کل کل دارن که چه کاری نتیجه بهتری میده..و و و و ...

این دوتا خیلی اوقات با تصمیمایی که گرفتن..گند زدن به زندگیِ من..گاهی هم من و به اوج رسوندن..

توی این تصمیم آخری هم نقش داشتن...درواقع اونا میگن نکن..اما میخوام اینبار خودم و برای دلِ خودم تصمیم بگیرم و از فرجامش هم ترسی ندارم...

+ هیچ اتفاق خاصی نیافتاده...فقط من میخوام اینبار خودم(خودم) کارم رو انجام بدم و فکر کنم..شاید بعد از انجام..!

+ نوشته شده در Sat 9 Feb 2008ساعت 10:37 PM توسط م.ر |

. . . باید به جون, یکی از اساتید معارف_مان دعا کنیم که سوالی پرسید و جوابی گرفت که باعث خنده و ریسه ما در اندرونی کلاس و خیابان و بیابان و البته اینجا شد.

حالا هم اینجا میگم..میدونم کسایی هستن که دوست دارن درباره این موضوع حرف بزنن یا لااقل ضجه ئی و فریادی از سر ناتوانی...

 ( یه مجموعه تست بود که سرکلاس استاد داشت جواب میداد و توضیح.. سوالی از یه آقایی پرسید که جوابش رو نمیدونست و با مسخرگی گفت: ماشین حساب ندارم.نمیتونم حساب کنم!!

جناب استاد خنده یی فرمودند و ادامه...

ساعتی بعد مجدد از همون آقا سوال دیگه یی کرد و در ادامه سوال از طرف پرسید: لابد میخوای بگی ماشین حساب نداری و نمیتونی حساب کنی ؟؟! هه..هه..

طرف جواب داد: نه.. من اومدن اینجا که مهندس بشم  نه ملا ... )

 

+ منم با این طرف موافقم..دوست ندارم چیزی که به رشته من مربوط نیست رو بدونم و بخونم و البته وقتی رو براش بذارم..در حالی به اندازه دنیایی از موضوع اصلی عقب_م...

+ نوشته شده در Sat 9 Feb 2008ساعت 8:27 PM توسط م.ر |

می خوام برم شمال! کسی نمیاد؟؟! هر چند اگه کسی هم بیاد باید تنها بمونه اونجا...خب دیگه..اینجوریه.

واسه روز والنتاین که همون (۲۵ بهمن) باشه..قراره خانوم تشریف بیارن منزل و شب هم بمونن...

اینجا که کسی میدونه ...اما بگم..: نخوابیدن رو دوست دارم :.. وقتی تو هستی خواب یعنی چه؟؟؟

اصلا کنار تو نباید خوابید . . .

همچنان بیدار تا. . . . . صبح فردا..صبح جمعه بیست و شش بهمن هشتاد و شش.

 

+ نوشته شده در Mon 4 Feb 2008ساعت 3:28 PM توسط م.ر |

بسم الله ارحمن الرحیم

این برفم دیگه گند شو در آورده!...شیطونه میگه...

+ نوشته شده در Sun 3 Feb 2008ساعت 5:1 PM توسط م.ر |

. . . تا همین چند لحظه پیش کسی توی ذهنم زر زر میکرد..فقط برای احترام خواستم مزخرفاتش رو اینجا بنویسم اما ... مثه اینکه زارت و زورتش تموم شده..فعلا.

اینکه امروز یک چیز میگویی و فردا چیزه دیگر...این نشان از حماقتت نیست..نشان از مممم..خودم هم دقیقا نمیدانم ...باشد برای وقتی دیگر


از بودنم لذت می برم... و از بودنت هم.


از نظر من اونا که دور زمین فوتبال یا هر کوفت دیگه ئی میدوند..نمیدونن!! اونا جون میکنن تا عرق کنن اما نمیدونن که عرق رو نباید کرد!!! باید خورد یا ترجیحا نوشید.


کسی از بین شما آقایون و مردهای محترم...مجله هزارتوو رو خونده؟؟!

+ نوشته شده در Fri 1 Feb 2008ساعت 10:35 PM توسط م.ر |

واسه منی که تا حالا یک روز هم ازت بی خبر نبودم امروز و حالا بدون دیدارت...و خبری و هیچِ هیچِ هیچ

سخته..میفهمی؟ آها خوبه

+ نوشته شده در Thu 31 Jan 2008ساعت 10:46 PM توسط م.ر |

کاملا بدون شرح

+ نوشته شده در Thu 31 Jan 2008ساعت 10:41 PM توسط م.ر |

. . . همچنان که خدا را می پرستم..تو را خواهم پرستید نه از روی نیاز! از روی عشق...و عشق آخرین حرف ما بود..چرا نه؟

: در گیرم...

+ نوشته شده در Wed 30 Jan 2008ساعت 4:4 PM توسط م.ر |

. . . هنگامی که خانم مارتین سه سکه 10 سنتی برای سه ساعت کار..کف دست شما گذاشت چه احساسی پیدا کردی؟

من گفتم:این احساس را که مقدارش کافی نیست.انگار هیچ چیز نبود.من ناامید شدم.

*و این همان احساسی است که کارمندان هنگام دریافت چک حقوقی شان پیدا می کنند.بویژه چس از اینکه تمام مالیات ها و کسر حقوق هم از آن کاسته می شود.حداقل تو صد در صد پولت رو گرفتی!.

من با تعجب پرسیدم:منظورتان این است که کارمندان تمام حقوقشان را دریافت نمی کنند؟

پدرم گفت: معلوم است که نه! دولت اولین کسی است که در آن شریک می شود.

پرسیدم: ولی چگونه؟؟

پدر پولدار پاسخ داد:از طریق مالیات ها. وقتی پول در می آوری باید مالیات بدهی _ مالیات بر درآمد _ . وقتی خرج می کنی باز باید مالیات بدهی.هنگام پس انداز هم باید مالیات بدهی.حتی مردن هم مالیات دارد.

چرا مردم به دولت اجازه می دهند چنین کاری با ایشان بکند؟

پدر پولدارم با لبخندی پاسخ داد:پولدارها چنین اجازه ای نمی دهند. کم درآمد هاو اقشار متوسط این اجازه را می دهند.با تو شرط می بندم که درآمد من بیشتر از پدر تو است..با این وجود او مالیات بیشتری می پردازد.

من پرسیدم: چرا اینطور است؟ برای یک پسر بچه 9 ساله به سن و سال من.. این امر معنی نداشت.

((چرا بعضی ها به دولت اجازه چنین کاری را می دهند؟))

+ نوشته شده در Sun 27 Jan 2008ساعت 10:15 PM توسط م.ر |

زن یا دختر!! اینبار دیگه شوخی نیست.. شوخی نیست

اون با یه مرد غریبه توی یک خونه دور یا شایدم نزدیک..خوابیده...

و امشب چوپان غصه ما پشت گوشیه تلفن داره توی گوشمان ور ور و زر زر میکنه...

مراقب گوسفندت باش چوپون جان یا چوپان جون!!

---------

من یک موجود فوق العاده حسود هستم که البته حسادتم موجب رنجش نمی شود..اوه من یه جنتلمن هستم..متشکرم


اوج یک محقق اونجائیه که حتی بعد از مرگ هم دست از سر علم بر نداره و ادامه بده..و همچنان ادامه بده...

تصور کن حتی توی جهنم هم بی خیال نشه و بخواد دمای اونجا رو هم اندازه بگیره!!


تصور کن شیری رو که دچار خود کم بینی شده!

. . . آه و چرا آه! و چرا در فقس هیچکسی شیر نیست

* اما توو یخچال همه پیدا میشه!!

-- هفته پیش یه کامیون توریست! اومده بودن اینجا...چون اونا این گربه رو نوازش کردن و اون شیر رو اصلا تحویل نگرفتن..حالا این بدبخت احساس خود کم بینی میکنه!!!

**و این روزها..همان روزهاییست که هیچوخت نباید می آمد..حالا که اومده میشه زودتر شرش رو کم کنه..ممنون میشم

بابا من منتظرم...چرا هیچکی حالیش نیست(منتظر یه روز...)

+ نوشته شده در Sat 26 Jan 2008ساعت 10:22 PM توسط م.ر |

این مرض من تازگی نداره... سالهاست که میلولد و میلولد و میلولد...

باور کن گاهی اوقات که یادش می افتم میخوام کنار خیابون بشینم و زار بزنم به این حالم...نمیدونم این چه مرگیه که ما رو گرفته..ول هم نمیکنه بد مصب! صد بار صد بار صد بار خواستم بزارم کنار این مرض و این عادتو اما مگه موفق شدم؟ نه به خدا نه ...دیگه خسته شدم...خسته...

یه بار نشد یه کاری رو شروع کنم(درست)... از همون اولش محکم و با اراده  پیش برم..نشد که نشد.!اااا

والا به خدا همه عالم و آدم هم اومدن ونشستن و باهام حرف زدن و نصیحتم کردن اما انگار این توو مغزی نیست که بخواد فکر کنه..بشینه با خودش دو دو تا چارتا کنه که آخه دیوونه!عمرت تموم شد..۵ سالت داره سر میاد...ساده..! کدوم پنج سال..چی داری میگی آخه عمله...

بفرما...۲۲ سالت شد و هیچی نشدی...جوون عزیزت یه بار..یه شب بشین با خودت فکر کن..بگو آخه این منی که سال ۸۳ از هنرستان فارغ التحصیل شد با این منی که حالا میخ جلوی آیینه نشسته و سال هم سالِ ۸۶ هِ...چه فرقی کرده؟؟ چقدر جلو رفته..؟! هه چی دارم میگم..هذیون!! جلو رفتم؟؟!!!    من حاضرم دست روی مقدس ترین کتابا بزارم و بگم: جلو که نرفتی هیچ..عقب هم رفتی..به عبارتی گند هم زدی!

چند بار تا حالا...چند بار تا حالا...گفتی..این دیگه آخریشه..از اینجا به بعد یه طورِ دیگه میشه؟!ها..

اما شد؟...

نه نشد نشد نشد... و تا خودت مثه آدم..مثه مرد...نخوای..نمیشه

واضح بگم پسر جون...: (( خیلیا به جائی که من هستم حسادت میکنن اما دستشون بهم نمیرسه..اما اگه دیر بجنبم...بعید نیست که ازم جلو هم بزنن..بخدا من خیلی هستم..خیلی!!))

 پ.ن:مخاطب مطالب فوقJust Me 

 

+ نوشته شده در Wed 23 Jan 2008ساعت 10:40 PM توسط م.ر |

. . . و بدین سان ما شاخِ غول را شکستیم!

. . . و بدین سان ما غولِ شاخ را  شکستیم.(کشتیم)!!... و اکنون حیرت کرده ایم در قدرت خدا!!!Wow

+ نوشته شده در Wed 23 Jan 2008ساعت 3:22 PM توسط م.ر |

 دروغ می گویم چون..دوستت دارم و تو حقیقت را...چون هنوز کوچکی..کوچک

باشد روزی آید...که برای خاطرم بزرگترین دروغ دنیا رو بگویی( می ترسم اون روز وجود منو نفی کنی و اینبار دیگر نابودم...)

پ.ن: چه خوبه گاهی درست دروغ گفتن رو هم به بچه هامون یاد بدیم..!

+ نوشته شده در Tue 22 Jan 2008ساعت 10:19 PM توسط م.ر |

مرثیه ای برای بخت سرکش*

. . . تصویری که به ذهنم آمد مراسم عزاداری بود که مردم جنوب فرانسه برگزار می کردند.

وقتی بک نفر می میرد همه خانواده و آشنایانش مویه کنان دورش جمع می شوند.همه آواز میخوانند و سر به زیرند.یک دفعه یک نفر بلند می شود و می زند زیر آواز و با صدای بسیار زیبایی شروع می کند به خواندن و این هم صدایی را تبدیل می کند به یک صدا.این تصاویر من را یاد کار محسن نامجو انداخت.با خودم گفتم: این آوازه خوان نابهنگام محسن نامجوست.این مویه کنان دانشجویان دانشکده ما هستند و آن نعشی که وسطشان افتاده به قول محسن نامجو همان بخت سرکش است.

. . . تمام دو سی دی را داشتم به دقت گوش دادم و فقط یک بار شنیدم آن هم سر کوه بلند.بقیه اش یار بود و هق هق بود و رنج بود..آرامش با دیازپام 10 بود ..اما خشم نبود..خشونت نبود. منظورم این نیست که مخدر بود.منظورم این است که همیشه نارضایتی را با اعتراض یکی نگیرید...

. . . احساس کردم این رنجی که من دیدم رنج جوانان ماست....جوانانی که تاریخ مثل یک تانک از رویشان رد شده.جوانانی که تاریخ جمعی کشورشان اجازه نداده بود که تاریخ فردی شان را تجربه کنند.در نتیجه تلخی را در تک تک کلامشان می شود دید . . . در آن ترانه که یک روز از خواب بیدار شدی سنت بالاتر رفته..شانه هایت افتاده تر شده..موهایت سفیدتر..قیافه ات خسته تر.جبر سیاسی را می بینیم. دست هایت را یا بالای سرت می گیرند و یا اصلا با تو کاری ندارند.یا نادیده گرفته می شوی و یا اینکه مدام کنترلت می کنند و قضاوت می کنند و این حرفی است که در گفتنش احتیاط داشتم ..اما حالا مصمم می گویم:خلاص شدن..دویدن برای آرامش.+

+ نوشته شده در Tue 22 Jan 2008ساعت 5:6 PM توسط م.ر |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم و تو را نديدم! تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

+ به این طرز لینک گذاشتن میگن..آش با جاش!!

+ نوشته شده در Mon 21 Jan 2008ساعت 10:12 PM توسط م.ر |