تبليغاتX
نبودن بی تو
احیانا اگه کسی  سابقا اراجیف بنده رو میخونده.. از این به بعد تشریف بیارین اینجا(+)

البته نمیدونم چرا اینکارو کردم هنوز خودمم توو بهت این عمل بی خود و بی جهت گیر کردم

( اگه کسی دلیل این نقل مکان رو فهمید لطف کنه به منم بگه..ثواب داره!)

mohamad1986.blogfa.com

mohamad1986.blogfa.com

mohamad1986.blogfa.com

. . . و در آخر... خداحافظ دوران ردبول خواری!!

+ نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 9:22 PM توسط م.ر |

ولکن... ولم کن(با لهجه مازندرانی)!!    Vela Ken

پاخه پاخه... یواش یواش   Pakhe Pakhe

ا  خدا مره... ای خدای من   Ee Khoda Mere

مر بی... بگیر منو!   Mere Bay

...

خب...فعلا همینا رو یاد گرفتم..تا امروز تقریبا یه ساله که زیر نظر پرنسس خوبم مشغول تحصیل این زبان هستم(خوشحال هستم!!)

+ نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 8:4 PM توسط م.ر |

خدا نشست و به استدلال جدید مردْ در مورد عدم وجود خدا، لبخند زد.
+ نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 7:43 PM توسط م.ر |

ــ دلم موی شرابی میخواد..

*ـ آره منم دوست دارم.

ــ پس ایندفعه موهاتو شرابی کن..

*ـ ای وای نه..نمیشه

ــ ااا...چرا؟

*ـ آخه... دوست ندارم!!

+ نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 0:27 AM توسط م.ر |

جدیدا یه مرضی گرفتم اونم اینه که دوست دارم یه چیزایی که جای زیادی هم نمیگیره رو پاک کنم... اصلا هم از دلیلش نپرس که خودمم نمیدونم چرا..؟!!

آقا ما یه جهالتی کردیم امروز و رفتیم صاف نشستیم جلوی دو تا بانوی شدیدا حراف که الحق چه نفسی هم داشتن این دوتا...واااای...دقیقا تا آخرین ثانیه های تدریس استاد که من اصلا صداشو نشنیدم اینا داشتن یک ریز و بدون استراحت حرف میزدن....خدا یه شوهراشون رحم کنه..! 

+ نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت 11:28 PM توسط م.ر |

ــ زن من در کل کم حرف میزنه...!

*ـ اوه عجب.. به حق چیزای ندیده و نشنیده..!!!

+ نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت 10:32 PM توسط م.ر |

شاعر میگه:تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه...

حاج خانوم ما هم امروز پای تلفن چه تصورها که نمیکردن و چه خرج ها که گردن ما ننداختن..به به...

در جای دیگر شاعر میفرماید:هرچی بخوای همون میشم...( حالا حکایت ماست.. ما هم نه از روی ترس هاااا نه... از روی عشق قول دادیم که هر آنچه تصور  فرمودن براشون تهیه کنیم که البته خدا با ماست..)

.  .  .  .  .  .

امروز یه استاد عوض کردم!!... از آنجا که بنده آدم شناسی هستم قدر... ایشان را شناسایی کردم خفن! که بیا و ببین

ایشون البته یک پاشون کمی مشکل داره و به قولی میلنگه اما دستش برای گرفتن ساز..ابدا نمی لنگه(برعکس من)!! کتابی که حاجیتون تا چندی پیش باهاش ور میرفت رو هم توصیه فرمودن که در صورت مشاهده شومینه یا چیزی شبیه آن!! حتما از عمل پرتاب استفاده کنم و آتیشش بزنم این کتاب اول استاد!!! خالقی عزیز رو(( خدایش بیامرزد)). ما هم اطاعت امر کردیم و فعلا به صورت پاره پوره و جر واجر کنار گذاشتیم تا فردا شب راس ساعت ۹ شب تسلیم عوامل شهرداری کنیم.!!

.

.

.

.

.

.

اینم محض طولانی شدن پست!!

+ نوشته شده در Tue 18 Dec 2007ساعت 10:43 PM توسط م.ر |

لبم داره خون میاد

خونم لب میخواد

آه کجایی من دلم لب میخواد...!

(( آقا مگه قرار نیست اینجا هرچی دلم خواست بنویسم؟! خب من وقتی دلم یه چیزی میخواد آیا نباید بگم؟ خب باید بگم دیگه

تازه من به خودشم میگم ولی باید اینجام بگم یه وقت یادم نره دیگه!

... هرچند هربار که کنارشم کلی کار دارم باهاش که به هیچ کدومش نمیرسم

نه امیدی نیست من اگه تا پایان عمرم هم کنارش باشم بازم کلی کار می مونه که انجامش نداده باشم!!!

من دوست دارم فقط نگاهش کنم و دستای خوبشو بگیرم و ببوسم

آخ خدااااا... آی آدمای.. اون منو دوست داره: دل همتون بسوزه...

تازه  قرار شده یه قبر دو طبقه هم بگیریم واسه روز رفتن...))

+ نوشته شده در Tue 18 Dec 2007ساعت 7:18 PM توسط م.ر |

آخ که اگه همه دنیا ساکت بود...

اگه همه دنیا بی صدا میشد...

اگه هیچ کس کلامی حرف نمی زد...

اگه همه ساکت میشستن یه گوشه و توو وادی خودشون سیر میکردن و دنیا فقط واسه چند روز یا حتی چند لحظه سکوت مطلق رو تجربه می کرد..

... آخ اگه همه اینا میشد...من... من حتما یه چیزی مینوشتم و دنیا رو زیر و رو میکردم

اونوقت میشدم نویسنده اول دنیا!! وه پسر کی فکرشو میکرد من..محمد.. یه روز توو سکوتی دوست داشتنی به هر اونچه که میخوام برسم... وای

اما مثه اینکه این دنیای پر سر و صدا خیال خفه خون گرفتن نداره!!

متشکرم..من نمیخوام..همه جوایز رو پس می فرستم ... بدین به اونی که می تونه توو فریادها آروم حرف بزنه و البته صداش هم واسه همه مفهوم و به دردبخور باشه....فکر میکنم اون لایق تره.

+ نوشته شده در Mon 17 Dec 2007ساعت 11:16 PM توسط م.ر |

چند رو پیش رفته بودیم مولوی با یه دوستی.. قصد خرید سنجابی رو داشتیم واسه یه عزیزی که البته نیت مون عملی هم شد و خریدیم و دوان دوان راه افتادیم به سمت خونه

از اونجایی که ما عجیب..خوش شانس تشریف داریم همونجا رحمت الهی نازل شد بر سر بی کلاه و تن بی چتر ما..

خلاصه اینکه تا برسیم به منزل شدیم یه چیزی توو مایه های همون سنجابه که تا اینجا توی جیب کت ما جا خوش کرده بود با اجازه تون چند تا نقل و نبات هم یادگاری واسه جیبمون گذاشتن.دستشون درد نکنه به هر حال

نمی دونم گذرتون به اون طرفا خورده یا نه ولی بد نیست حداقل یه بار برین اون ور

آدم یاد روزای اول زندگی بشر میفته(هی یادش بخیر..چقدر با کانگورو ها کورس سرعت گذاشتیم و هر دفعه هم باختیم اما از رو نرفتیم..!) 

+ نوشته شده در Sun 16 Dec 2007ساعت 5:41 PM توسط م.ر |

_  کاش ما قدرت این رو داشتیم که چیزهای دوست نداشتنی رو تغییر بدیم.

+  خب...اینجا هر اونچه که دوست نداشتی رو میتونی از بین ببری!(نابود کنی)

_  اوه نه این که به نظر خیلی غیر منطقی میاد

+ آره...منطق! این دقیقا اولین چیزیه که به محض بوجود اومدن این قانون از بین رفت!!..

.....

طبق ماده واحده شماره 625 قانون نون و آب!!چیزهای دوست نداشتنی نباید دوست داشته شوند!!!! چون دوست نداشتنی هستند خب .

 

+ نوشته شده در Sun 16 Dec 2007ساعت 5:37 PM توسط م.ر |

خیلی زور داره واسم وقتی موقع نیاز به یکی کمک میکنی اما وقتی لازمش داری..نیست

خیلی زور داره واسم وقتی طرف ماشینو برمی داره و میره لواسون تا ته بنزینشم مصرف میکنه و میاره میذاره جلوم..اما وقتی بهش میگی ماشین بنزین نداره و توو خیابون مونده..میگه: خب چیکار کنم؟! ( با خودت میگی خب دیگه بهش نمیدم.. اما آخه اینم شدنی نیست)...

 

+ نوشته شده در Sat 15 Dec 2007ساعت 11:50 PM توسط م.ر |

الان که دارم اینو مینویسم دهنم پره پفکه!!

حالا توو همین حالت یه تصمیم مهم گرفتم که البته امیدوارم پفکی نباشه!...

آقا ما یعنی من! رشته ام حسابداریه... اما الان خیلی وقته که از حساب و حسابداریها عقب افتادم و اطلاعاتم رو به روز نکردم.. نمیدونم دلیلش دقیقا چیه؟ اما هرچی که هست تا اینجا بوده و نمیخوام از اینجا به بعد باشه!!

تصمیم دارم بیشتر کتابای مالی بخونم و کارهای مالی بکنم تا بلکه تلافی بشه این روزهای دور از ترازنامه و صورت سود و زیان و حصه و حقوق و دستمزد و Lifo , Fifo و خرد و کلان و سازمان و مدیریت و میانه و صنعتی و شرکتها و حسابداری دولتی و ...

و در آخر: سلام و درود به حسابرسی..گرایش دوست داشتنیه این رشته ناب!!

+ نوشته شده در Fri 14 Dec 2007ساعت 5:41 PM توسط م.ر |

دیشب عجب شبی بود! تا تونستم حرف زدم و گریه کردم اما یه نفر هست که نمیذاره اشکام تموم بشه..اون بازم تنهام نذاشت

دیشب باید تنها می بودم ولی با اون نه... تنها نموندم.

راستی اینم همچین بی تاثیر نبود.

+ نوشته شده در Fri 14 Dec 2007ساعت 4:41 PM توسط م.ر |

اگه میون فک و فامیلم یه آدم پیر مردنی باشه که هیچ وارثی هم نداشته باشه و همه ارثش به من برسه..قول میدم اون چیزی که ازم خواستی رو برات بخرم!!عزیزم
+ نوشته شده در Fri 14 Dec 2007ساعت 4:26 PM توسط م.ر |

الان داشتیم با اهل و عیال اختلاط میکردیم..فرمودن چرا موهای حضرت آقا مثه امروزیهااا سیخ!! نیست؟؟

دوتا شاخ روی سرمون داشتیم از قدیم ..اشاره کردیم که یعنی اینارو میفرمایین دیگه؟ گفتن خیر..سیخه سیخه سیخ باید باشه!!  حالا اگه مدل اژدهایی هم بود دیگه چه بهتر!!!!!

فکر کردم اگه این کارو بکنم میتونیم پول خوبی به جیب بزنیماااا...اگه مدل اژدهایی بزنیم احتمالا از دهان در و گوهر بارمون چیزی شبیه آتش هم زبانه خواهد کشید که بنده با این فکر اقتصادی درآمدزایی میکنم که بیا و ببین.  میپرسی چطور؟؟

خب...میتونیم یه فست فود بزنیم و آگهی بدیم که:طبخ غذا در حضور مشتری! با آتش اژدها!!

وه..پسر وضعمون خوب میشه..

تازه اگه کسی هم توو خیابون ازم آتیش خواست میتونم سیگارشو براش روشن کنم!!

.......

دو ساعت دیگه قراره بیدار بشم و درس بخونم! نمیدونم چطور آخه من که هنوز نخوابیدم.

+ نوشته شده در Wed 12 Dec 2007ساعت 11:27 PM توسط م.ر |

دیشب یه خواب بهشتی دیدم...نه بابا ربطی به بهشتی نداره..مایه خواب بهشتی بود یعنی بهتر بگم لوکیشنش توو بهشت بود!!

یه آقای پیر گیس سفید ریش و مو بلند کنار یه جوی آب نشسته بود و داشت با من حرف میزد

میگفت جوون چرا قدر چیزهای که داری رو نمیدونی؟؟ توی ذهنم گشتم دنبال تموم چیزهایی که دارم...

خب..یه چیز خیلی ارزشمند هست که اونجا یاد اون افتادم..گفتم: من قدرشو میدونم! دوستش دارم و اینو بارها بهش گفتم..

گفت: نه...نمی دونی...  و یه روز از دستش میدی و اونوقت حسرت میخوری...

گفت: تا حالا واسش چیکار کردی؟؟واسه خاطر کسی که برات ارزشمنده چیکار کردی..

( موندم چی بگم..حرفی نداشتم.. تصمیم گرفتم از خواب بیدار شم و شدم!!)

+ نوشته شده در Wed 12 Dec 2007ساعت 5:54 PM توسط م.ر |

گاهی به گاهنامه ندا.ح هم سر بزنیم و ببینیم رشد تکنولوژی رو...

........

موضوع بعدی اینکه این روزا سالگرد استاد نوذری عزیزمه...دوستش داشتم و دارم...دوست داشتم همیشه مثه اون حرف بزنم و گاهی هم بنویسم.مثه اون...خیلی مهمه که بتونی مثل یه آدم بزرگ باشی.. تقلید کنی ..این خودش ارزش داره.

...................................

یه چیزی ازم خواسته که... نمیدونم چکار کنم.!

+ نوشته شده در Tue 11 Dec 2007ساعت 10:48 PM توسط م.ر |

تازه از آغوش یار جدا شدم..حالم خوش نیست.

هنوز هیچی نشده دلم تنگ شد براش! دل ما هم که چپ و راست کارش همینه...

+ نوشته شده در Sun 9 Dec 2007ساعت 11:31 PM توسط م.ر |

. . . ارزونترین جنس حراجی میشم

                                                 دور تو می چرخم و حاجی میشم...

 

 

میخوام فردا برم پیشش..خیلی وقته ندیدمش..دلم براش عجیب تنگ شده راستشو بخوای هنوز باورم نمیشه که فردا دستشو بگیرم و آروم بشم..

همش فکر میکنم شاید فردا هم نشه؟! اما امیدوارم همه چی ردیف باشه ... و نه توو کارم نیاره.

 

+ نوشته شده در Sat 8 Dec 2007ساعت 10:47 PM توسط م.ر |

توی این هوای سرد..یه قهوه داغ می چسبه...

توی پیاده رو های دوست داشتنیه ولیعصر راه میرم..وسط برفها یا شایدم..برف ها

نگاهم پی یه کافی شاپ میگرده..که پیداش هم میکنه.

داخل میشم..روی یکی از صندلیها میشینم..تنهام..دلم میگیره از دیدن دوستایی که با هم اینجا پای میزها نشستن و دست زیر چونه..زل زدن توو چشمای هم..

منم دلم میخواست تو باشی..اینجا کنار من..دست توی دستم..نه برای امروز..برای همیشه همیشه همیشه...

نگاهت میکنم! تو اینجا نیستی اما من میبینمت..درست پای همون میزی که میگفتی دوستش داری..

زل زدی توو چشمای من..وای چه حس خوبی..اگه دست خودم بود همینجا زمان رو نگه میداشتم.. اما حیف!

گرمی دستات رو حس میکنم.. همون دستا که توی تابستون خیس خیس میشد از عرق.. و من چه دیوانه بودم برای این خیسی خوب.. باور کن هنوز هم طعم دستانت را باهیچ آب زمزمی  عوض نمیکنم.

یادم هست..که میگفتی مغروری..مغرورم  آری مغرور به داشتنت..مغرور اما نه از ریشه غرور..از ریشه تنت و بوی وصف ناپذیر دستانت...

هی نگاه کن.. اینبار دیگر خواب نمیبینم..این رویا نیست..وهم و خیال هم نیست...این تویی در کنار من..

و این منم...همانکه دستانت را روی صورت گرفته و نفس میکشد...

 

وای باور کن میخواهم تا ابد حرف بزنم..کلام جاریست.. و صدا هم رسا..اما حس گفتن نیست..ببخشید.

 

 

+ نوشته شده در Sat 8 Dec 2007ساعت 9:43 PM توسط م.ر |

امشب.. سفیده! نور تاریکی بدجوری توو چشم میزنه!! بذار پاشم پرده اتاقو بکنم تا ...

اه باز اومدیم دو کلوم حرف بزنیم..خوابیدی؟!

+ نوشته شده در Wed 5 Dec 2007ساعت 9:30 PM توسط م.ر |

همیشه عادت داشت مثال های ناجور میزد.. آدم  رو با حیوون مقایسه میکرد و مثال میزد! خب خیلی تابلوئه چون اکثرا اینکارو توو جمع و جلوی روی طرف انجام میداد..

اما یه روز درست بعد از اینکه کتک مفصلی برای اینکارش خورده بود و از شدت درد به خودش میپیچید از روی اجبار سعی کرد فکر کنه! اوه چه کار بزرگ و سختی..!!

فکر جالبی کرد..: یه تابلوی کوچک تهیه کرد که تصویر یه الاغ توش بود و از اون روز به بعد واسه مثال زدن به تابلوی مذکور اشاره میکرد.

البته شنیده ها حاکی از آن است که: شخص الاغ چند باری به صورت بختک توی خوابش اومد مقداری گله گذاری کرد...

اما گذشت...

+ نوشته شده در Wed 5 Dec 2007ساعت 9:26 PM توسط م.ر |

مطالب قدیمی‌تر