شما كه درس خوندي
شما كه با سوادي
شما كه ليســا نس داري
شما كه اســتا دي
.
.
.
مي دو ني جــمــعــه ها چرا دل ِ آدم مي گيره؟!
اینم از :اینجا
نمی توانم زیبا نباشم
عشوئی نباشم در تجلی جاودانه
چنان زیبایم من که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می کند
در جهان پیرامنم هرگز، خون، عریانی جان نیست و کبک را هراسناکی سرب از خرام باز نمی دارد
چونان زیبایم من که الله اکبر وصفی ست ناگزیر که از من می کنی
زهر بی پادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست، مجیز حضور مرا می گوید
ابلها مردا، عدوی تو نیستم من، انکار توام!
از:احمد شاملو
کلید را دم پله ی اول
زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام
رویایت اگر آمد
پشت در نمی ماند...
از:شاپری
(( زیباست..! عجیب زیباست!!))
...بیا ره توشه برداریم...قدم در راه بی برگشت بگذاریم
...ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟؟
مژده مژده...دل ما زین پس نه چین دارد نه چینی...
دادیم مهندسان ژاپنی ضد زلزله ش را ساخته اند.. هرچند خود خوب میدانیم او آدم بشو نیست دوباره خواهد لرزید!
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو . . .
دل که واسه شکستن نیست..باید ببوسیش و نوازشش کنی اگرنه میرنجه ازت...اونوقته که دیگه آشتی کردن دوباره..فکرشم محاله!!. . .
از طرفی هم میمیره واسه فضولی وای وای وای...امشب حتما خوابش نخواهد برد!!
ببخشین اگه کمی تند و آتشین بود عرایض!! فوق...که البته به فحاشی بیشتر شبیه بود خدائیش.
حس کردم قبل از فرمایشاتم!! یه مقدار گیر دادن و داد و قال لازمه این بود که آورده شد...به هر حال اگه به کسی بر خورد خب میخواس نخوونه(شوخی کردم..ببخشید).
ما(من)باید یاد بگیریم یا بگیرم! اوقاتی که چیزی در دنیا وجود داره که به من یا همون ما ربطی نداره ساکت یه گوشه بشینم و فقط نگاه کنم.. شاید از کنارش یه چیزی هم یاد گرفتم به هر حال همیشه که قرار بر ور زدن بنده نیست.
الان یکی از اون اوقات ذکر شده است..که انقریب(همینه؟؟!)در حال وقوعه!
قراره حال یکی گرفته بشه و یکی هم پوزش یا جای دیگه ش مورد نوازش قرار بگیره..تا اونجا که بنده حقیر بزرگوار!! مطلع هستم.
فعلا هم باید منتظر باشم تا حکم اجرا بشه...
خواستم..نشد
...خواستن همیشه توانستن نیست.
از:دلتنگستان
اون به سختی میتونست دو کلام حرف اون هم به شیوه آدمیزاد بیان کنه
اون اصلا نمیتونست توی جمع حرف بزنه و اگر هم دو کلام از زبونش می شنیدی میتونستی مطمئن باشی که داره اراجیفی سر هم میکنه که پشتش هیچ حرف خاصی نیست که به درد کسی بخوره...
.
.
.
اما... اون حالا دیگه حرفهای حکمت آمیز میزنه...عاشقانه...عارفانه.
اون دیگه واسه گفتن چار کلمه ناقابل صدها لیتر عرق نمیکنه اون دیگه توو برقراری ارتباط با اطرافیان مشکلی نداره...بله اون همه مشکلاتش حل شده چون اون دیگه وجود نداره...
ایشون راس ساعت ۲۲:۱۳ دقیقه به دیار باقی شتافتند...روحش شاد
نویسنده مورد نظر به شدت خواب آلود می باشد اوه مواظب باشید آلوده نشوید
نویسنده مورد نظر اصلا نمیداند چه می گوید..بله با شما موافقم...هذیان...هذیان میگوید و چه بسا یاوه!
نویسنده مورد نظر مغزش مثه خیلی روزهای دیگر خاموش میباشد.
راستش را بخواهید تازگی دچار کمی شکاکی و کج فهمی شده
او دیگر فکر میکند آدم نمی شود اصلا او از همان اولش هم آدم نبود و قرار هم نبود که...
آقای نویسنده نازک نارنجی شده و دستش درد گرفته.پس میرود که بخوابد..شب خوش
راستش خودمم نمیدونم راجع به چی حرف میزنم اما حس میکنم حرف یا حرفهایی هست که باید به یکی بگم اما راه دوره و دل تنگ...همین.
ز.م:امیدوارم این روزا گذرش به اینجا بیوفته!
اصلا حالم بهم میخوره از اینکه بخوام حرفم رو حتی اینجا هم سانسور کنم که مبادا به مزاج کسی خوش نیاد...خب نیاد من چیکار کنم اون بره مزاجشو عوض کنه
ببینم تا حالا شده از هرکس که نظر میده درباره عقایدت متنفر بشی..؟؟ آره من الان از اینا متنفرم متنفر...
... وای چه احساس خوبی!
ز.م:اینا که بالا گفتم یه مخاطب خاص داره اگه خودش فهمید که فهمید اگه نفهمید هم به من ربطی نداره.
آقای بی کله یه روز به سرش زد که بره و واسه خودش کلاه بخره..!!
باید بودی و می دیدی قیافه ش رو وقتی که توو آینه نگاه کرد و متوجه شد کله نداره! اون خیلی ناراحت شد اما بیشتر از همه حالش از این دنیا به هم خورد واسه اینکه بازم نفهمید این مسافت تا فروشگاه رو با چی اومده..خب معلومه با پاهاش ..آره اونم اینو میدونه اما بیشتر میخواد بدونه چطور..؟!!
اون اصلا از اینکه تا اینجا بدونه کله اومده ناراحت نیست ..آخه اون تموم عمرش رو بی کله زندگی کرده مثه ((من و تو که حالا هیچی نداریم)).!!
ز.م: همه این اراجیف رو به هم بافتم که همینو بگم..من و تو هیچی نداریم!...همین.
جدیدا با این کیبوردم خیلی حال میکنم..بچه چیز فهمیه...حرفو یه بار که میگی میگیره بر عکس عده ایی کثیر که باید در گوششون فریاد بزنی تا شاید بعد بارها تکرار حرفت با یه (( ها.؟؟!)) جوابتو بده ...اینجاس که دوست دارم یه لوله آهنی بردارم و چنان توو گوشش فرو کنم که از اونطرفش بزنه بیرون! باور کن خیلی لذت داره...
آره اصلا من حوصله تکرار حرفام رو ندارم...
_ اما خب تقصیر من چیه وقتی گاهی صدات قطع میشه؟!...اینو دیگه خدا هم می دونه که من چقدر بی گناهم!!!
صدا...صدا...بی صدا...صامت.
سکوت خوب است..صدا بد.
با تو زیر پتویی گرم...نرم...بی تو نیز زیر پتویی اما تنها!
چه می گویم؟!! بی تو نه خوابی و نه پتویی!
بی تو مردن..بی تو خفتن با کفنی بس زیبا زیبا زیبا.
خب ما هم بر حسب وظیفه( و البته این بیلی که توسط خانوم بالای سرمونه) اینروز بهتون و بهشون تبریک میگیم و امیدواریم به پای همین دختر بودنشون پیر بشن.!
ز.م:البته اگه برین توو عمق دعا..بیشتر به چیزه دیگه یی شبیهه...شایدم دعا باشه اما برای آقایون!!
اون چیز خوبه یا بد؟ دوست داشتنی یا تنفر انگیز؟ آخه س ک س از دیدگاه بعضیا کثیفه...و موسیقی لطیف
به نظر من چیز جالبی میشه..باید یه بار امتحانش کنم.!
ديگر ساعت بر دستِ من نخواهي ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من
و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم
بعد بيايم و با عصايي در دست
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم
تا تو بيايي
مرا نشناسي
ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم
خدا را چه ديده اي
شايد فردا
به هيبت پيرمردي برخواستم
تو هم از فردا
دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش
آشنايي نخواهم داد
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز
مرا نشناسي
شب بخير ...
يغما گلرويی
دیشب رئیس شرکت ایرانسل اومده بود توو خوابم. چشماش گریون بود...با همون هق هق معصومانه بهم گفت: بابا ..ما یه طرح قرمز تشویقی راه انداختیم ..تو ما رو تا مرز گایش رسوندی...تورو خدا یه استراحتی آنتراکی چیزی به خودت بده...
منم در جوابش فقط یه لبخند زدم و یه اس ام اس فرستادم..! همین.
بنابراین به صورت ۲۴ ساعت هستیم خدمتتون...
اصلا مگه قراره همیشه ما لذت ببریم بذار یه بار هم لذتها ما رو ببرن!
الان سرچ کردم: مرگ سفید...مواجه شدم با اراجیف یکی از همینا که توو دوتا کلمه ش پنجاه تا فحش و دری وری تحویلم داد...منم تشکر کردم و اون ضربدر نازنینو کلیک کردم و خلاص...
الانم از ستاد احضار ارواح اومدن دنبالم باید برم......؟! هاااا یعنی من یه روحم.؟!! کسی چه می دونه..شاید ...همونی که الان پشت سرت ایستاده...!
در آن شبی که برای همیشه رفتی...در آن شب پیوند
طنین خنده من سقف خانه را برداشت
(( کدام ترس تو را این چنین عجولانه
(( به دام بسته تسلیم تن
_ فرو غلتاند؟!
و خنده ها نه مقطع
_ که آبشاری بود
و خنده؟!
خنده نه
قهقاه گریه واری بود
که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند...
و من
به آن کسی
کز انهدام درختان باغ می آمد
سلام کردم.
سلام مضطربم در هوا معلق ماند
و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند...
..::حمید مصدق::..
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمیداد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت...
...
نمیدونم چی باید بگم هر چند دوست دارم یه چیزی بگم و شکایت خودمو پیشش ببرم و بگم آخه با کدوم مردونگی آخه با کدوم حکمتت اینکارو کردی؟!! اون فقط یه دختر داشت همین و بس.
آخه یکی به من بگه چه حکمتی چه کشکی؟؟
کسی چه میدونه شاید مثه اون وقتا که خوبارو جدا میکنه اینبار هم ...
راستشو بخوای ازت میترسم آره مگه نمیگی باید ازت ترسید خب منم میترسم خیلی هم میترسم...
اینجور موقعها باید فقط شکرتو بجا آورد...دیدی که یعد از سالی و ماهی نماز خوندم و پیشت گریه کردم پس لطفا...روحشو حفظ کن از هرچه عذاب زشتی و البته اگه ناراحت نمیشین یه صبری هم به دوستاش و علی الخصوص مادرش بدین که بتونن تحمل کنن و با اینکه خاک سردی خاصی داره و یادش به خاطره تبدیل میشه اما...خدائیش دیگه از این شیرین کاریها نکنین لطفا
((بنده گناهکار اما ترسوی شما..محمد))
من یه دیوونه هستم البته توو دیوونه بودنم که شکی نیست اما میگن الکی یا واقعی؟؟!...اینبار مسئله این است.
دیوونه ایی که دیوونگی نمی کنه..
مهمه که این دیوونه یه دیوونه ی دوست داشتنی باشه یا نباشه؟! کسی نمیدونه جز اون...
اون کیه؟به تو چه که کیه!؟ اون خودشه...تازگی هم کمی و فقط کمی تغییر کرده آخه اون بزرگ شده فکراش هم بزرگ شده اون دیگه حالا بهتر فکر میکنه و بر عکس بعضی ها..؟! از دل کوچیکش هم هیچ مشورتی نمیگیره... آخه اون بزرگ شده..گفتم که: بزرگ شده..//
ما که دیوونگی مون کامل شده اما شما عقلا بدوید تا به گرد پای ما برسید...البته شاید برسید...امیدوار باشید بدوید بدوید...
نقل از:گوشه دنج نوشین
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟
چرا دیگر هیچکس شجاعت ندارد؟
چرا دیگر هیچکس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش
بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟
چرا هیچکس شجاعت ندارد تا در چشمهای من
طولانی ِ طولانی زُل بزند؟
چرا هیچکس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند
و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟
چرا هیچکس نمی فهمد که من نصفه مانده ام
که من از همه چیزها نصفه مانده ام
که من از همه آدم ها نصفه مانده ام...
چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرأت داشته باشد در
چشم های من زُل بزند
و هم جرأت داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟
وگرنه بی خودی که نیست...نمیدونم شایدم بیخودی حس کردم...
هرجوری فکر میکنم میبینم نمیشه بدون تو سر کنم پس لطفا من رو ببخش بخاطر دوست داشتنت..
دوست دارم تنها باشم اگه اون نمیخواد باهام باشه دوست دارم هیچکس نباشه..دلم میخواد یه جایی باشه که تنها باشم هیچ کس نباشه حتی تو (ببخشید خانوم گل)
...وقتی تو گریه میکنی شک میکنم به بودنم***پر میشم از خالی شدن گم میشه چیزی از تنم
...کلافه میشم از خودم خسته میشم از همه کس...
دست عشق از دامن دل دور باد!
ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را
در كف مستي نميبايست داد.!!
((.مرحوم قیصر امین پور.))
حرفی که ما سالی ست که فریاد میزنیم و نمیفهمیم..امین پور آروم آروم آروم گفت...
خبر: آلودگی هوا باعث متولد نشدن فرزندان پسر شده است؟!!!
اوه این یعنی اینکه خانومها توو هوای آلوده متولد میشن!! و آقایون زادهه هوای پاک هستن...جالبه
قیصر هم رفت...مثه خیلی های دیگه
اصلا اینجوری نمیشه باید خودت بخونی ولی من یه کتاب ازش دارم که هیچوقت نخوندم...شاید امروز بخونم آخه می دونی که الان موقعشه... جون به جونمون کنن مرده پرستیم
قیصر هم مثه هدایت و چوبک و آل احمد و جمال زاده و فرهاد و فروغی و فرخزاد و ...خیلی های دیگه هیچ فرقی نمیکنه..ما اصلا نباید خودمونو ناراحت کنیم!
اونای دیگه هنوز نفس میکشن..صبر کنین بمیرن بعد میشماریم...
روزا انگار رنگشون پریده...
کمتر چیزی رو میتمونی پیدا کنی که رنگ و بوی قدیمو بده...میخوام رنگها رو شفاف تر ببینم کاش میشد اما نمیدونم شاید مشکل از این همه کثافتیه که رو شیشه عینکم جا خوش کردن انگار حتما منه تنبل باید ازشون خواهش کنم گورشونو گم کنن اما اینا مسئله من نیست...مشکل این کثافتها نیست من خیلی وقته این توو دست و پا میزنم...کسی هم پیدا نمیشه بگه آخه خره زندگی شفافه شفافه حتی بهتر از قبل...این چشمای توئه که مشکل داره
کسی چه میدونه شاید کار چشمای منم با یه قوطی رنگ درست شد//!!!
بابا آب و نان داد اما...عشق نداد..! آیا فراموش کرد؟ یا شاید اصلا عشقی نداشت...!!؟
تازه موضوع اینم نیست...موضوع خیلی خصوصی بود...! اما نگذاشتند خصوصی بمونه!!؟
...من...اصلا...دلم...از...همین...گرفته...
خانومم میگه تو وقتی حالت خوشه وبلاگ مینویسی؟؟ گفتم نمیدونم..!شاید.
جالبه من ازدواج نکردم ولی خانوم دارم!!!! البته یه مقدار توو سنت شبهای جمعه مشکل داریم..اینو نمیدونم چیکار کنم؟!!
بله دیگه مشکل ما هم مثه همه مشکل داران ایران(...و فقط ایران) بی مکانی و بی خونه بودنه..!؟
توو جاپن(همون ژاپن خودمونه گیج نزن) هر کی هر وقت دلش خواست میتونه دست طرفو بگیره ببره یه جایی که اصلا واسه همین ساخته شده و حالی به حالی بنمایند...میگن خونش حسابی هم مجهزه..از یخچال و تی وی و مهمتر از همه تخت خواب بگیر و بیا تا تمبون مردونه و زنونه...! همه چی داره.
اما اینجا چی؟! هیچی مگه اینکه چی بشه آقا مرتضی دست زن و بچه ش رو بگیره و بره مشهد و ... اونوقت ما هم عینهو فضانوردا که آماده پرتابن..خودمونو با شدت هرچه تمامتر به آغوش گرم و نرم خانوم که الهی قربونش برم شلیک کنیم؟!! تازه واسه همین ده دقیقه یه ربع بایستی کلی دروغ و خالی ببندی که ردیف بشه..اونوقت میگن دروغ نگو...آخه مگه میشه..؟ اونم وقتی که حسابی زده باشه بالااااااااااا..!!!؟