تبليغاتX
نبودن بی تو

شما كه درس خوندي

شما كه با سوادي

شما كه ليســا نس داري

شما كه اســتا دي
.
.
.
مي دو ني جــمــعــه ها چرا دل ِ آدم مي گيره؟!

اینم از :اینجا

+ نوشته شده در Wed 21 Nov 2007ساعت 0:15 AM توسط م.ر |

نمی توانم زیبا نباشم
عشوئی نباشم در تجلی جاودانه
چنان زیبایم من که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می کند
در جهان پیرامنم هرگز، خون، عریانی جان نیست و کبک را هراسناکی سرب از خرام باز نمی دارد
چونان زیبایم من که الله اکبر وصفی ست ناگزیر که از من می کنی
زهر بی پادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست، مجیز حضور مرا می گوید
ابلها مردا، عدوی تو نیستم من، انکار توام!

از:احمد شاملو

+ نوشته شده در Tue 20 Nov 2007ساعت 11:22 PM توسط م.ر

وقتی که خانه نیستم

کلید را دم پله ی اول

زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد

پشت در نمی ماند...

از:شاپری

(( زیباست..! عجیب زیباست!!))

 

 

+ نوشته شده در Tue 20 Nov 2007ساعت 10:59 PM توسط م.ر

... من اینجا بس دلم تنگ است...و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

...بیا ره توشه برداریم...قدم در راه بی برگشت بگذاریم

...ببینیم آسمان هر کجا  آیا همین رنگ است؟؟

 

مژده مژده...دل ما زین پس نه چین دارد نه چینی...

دادیم مهندسان ژاپنی ضد زلزله ش را ساخته اند.. هرچند خود خوب میدانیم او آدم بشو نیست دوباره خواهد لرزید!

+ نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت 10:13 PM توسط م.ر

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می
ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن
های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو . . .

دل که واسه شکستن نیست..باید ببوسیش و نوازشش کنی اگرنه میرنجه ازت...اونوقته که دیگه آشتی کردن دوباره..فکرشم محاله!!. . .

 

+ نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت 10:1 PM توسط م.ر

فعلا چند روزیه اینجا پاتوق کردیم..خواستین تشریف بیارین...همین.

+ نوشته شده در Sun 18 Nov 2007ساعت 11:26 PM توسط م.ر

اصلا گور بابای هرچی شک و فکر نابجا هم کرده..سه ساعت میشینه فکر میکنه که چی کی کجا...؟ آخه به تو چه گوس..!!

از طرفی هم میمیره واسه فضولی وای وای وای...امشب حتما خوابش نخواهد برد!!


ببخشین اگه کمی تند و آتشین بود عرایض!! فوق...که البته به فحاشی بیشتر شبیه بود خدائیش.

حس کردم قبل از فرمایشاتم!! یه مقدار گیر دادن و داد و قال لازمه این بود که آورده شد...به هر حال اگه به کسی بر خورد خب میخواس نخوونه(شوخی کردم..ببخشید).

ما(من)باید یاد بگیریم یا بگیرم! اوقاتی که چیزی در دنیا وجود داره که به من یا همون ما ربطی نداره ساکت یه گوشه بشینم و فقط نگاه کنم.. شاید از کنارش یه چیزی هم یاد گرفتم به هر حال همیشه که قرار بر ور زدن بنده نیست.

الان یکی از اون اوقات ذکر شده است..که انقریب(همینه؟؟!)در حال وقوعه!

قراره حال یکی گرفته بشه و یکی هم پوزش یا جای دیگه ش مورد نوازش قرار بگیره..تا اونجا که بنده حقیر‌‌‌‌ بزرگوار!! مطلع هستم.

فعلا هم باید منتظر باشم تا حکم اجرا بشه...

+ نوشته شده در Sun 18 Nov 2007ساعت 9:57 PM توسط م.ر

در شهر صدایی پیچید..

خواستم..نشد

...خواستن همیشه توانستن نیست.

از:دلتنگستان

+ نوشته شده در Sat 17 Nov 2007ساعت 5:46 PM توسط م.ر |

اون...همیشه توو برقراری ارتباط مشکل داشت

اون به سختی میتونست دو کلام حرف اون هم به شیوه آدمیزاد بیان کنه

اون اصلا نمیتونست توی جمع حرف بزنه و اگر هم دو کلام از زبونش می شنیدی میتونستی مطمئن باشی که داره اراجیفی سر هم میکنه که پشتش هیچ حرف خاصی نیست که به درد کسی بخوره...

.

.

.

اما... اون حالا دیگه حرفهای حکمت آمیز میزنه...عاشقانه...عارفانه.

اون دیگه واسه گفتن چار کلمه ناقابل صدها لیتر عرق نمیکنه اون دیگه توو برقراری ارتباط با اطرافیان مشکلی نداره...بله اون همه مشکلاتش حل شده چون اون دیگه وجود نداره...

ایشون راس ساعت ۲۲:۱۳ دقیقه به دیار باقی شتافتند...روحش شاد

+ نوشته شده در Fri 16 Nov 2007ساعت 10:13 PM توسط م.ر

پست مورد نظر بدون موضوع می باشد

نویسنده مورد نظر به شدت خواب آلود می باشد اوه مواظب باشید آلوده نشوید

نویسنده مورد نظر اصلا نمیداند چه می گوید..بله با شما موافقم...هذیان...هذیان میگوید و چه بسا یاوه!

نویسنده مورد نظر مغزش مثه خیلی روزهای دیگر خاموش میباشد.

راستش را بخواهید تازگی دچار کمی شکاکی و کج فهمی شده

او دیگر فکر میکند آدم نمی شود اصلا او از همان اولش هم آدم نبود و قرار هم نبود که...

آقای نویسنده نازک نارنجی شده و دستش درد گرفته.پس میرود که بخوابد..شب خوش

+ نوشته شده در Thu 15 Nov 2007ساعت 11:49 PM توسط م.ر

این خیلی بده که کلی حرف داشته باشی و نتونی حتی یکیش رو به زبون بیاری یه چیزیه شبیه شکنجه...سخته تحملش البته اگه قابل تحمل باشه!

راستش خودمم نمیدونم راجع به چی حرف میزنم اما حس میکنم حرف یا حرفهایی هست که باید به یکی بگم اما راه دوره و دل تنگ...همین.

ز.م:امیدوارم این روزا گذرش به اینجا بیوفته!

+ نوشته شده در Thu 15 Nov 2007ساعت 10:1 PM توسط م.ر |

تا یه چیزی میگی به یکی بر میخوره..! خب حالا باید چیکار کنم خب فدای سرم و فدای سر اونی که...

اصلا حالم بهم میخوره از اینکه بخوام حرفم رو حتی اینجا هم سانسور کنم که مبادا به مزاج کسی خوش نیاد...خب نیاد من چیکار کنم اون بره مزاجشو عوض کنه

ببینم تا حالا شده از هرکس که نظر میده درباره عقایدت متنفر بشی..؟؟ آره من الان از اینا متنفرم متنفر...

... وای چه احساس خوبی!

ز.م:اینا که بالا گفتم یه مخاطب خاص داره اگه خودش فهمید که فهمید اگه نفهمید هم به من ربطی نداره.

 

+ نوشته شده در Wed 14 Nov 2007ساعت 10:49 PM توسط م.ر |

آقای بی کله یه روز به سرش زد که بره و واسه خودش کلاه بخره..!!

باید بودی و می دیدی قیافه ش رو وقتی که توو آینه نگاه کرد و متوجه شد کله نداره! اون خیلی ناراحت شد اما بیشتر از همه حالش از این دنیا به هم خورد واسه اینکه بازم نفهمید این مسافت تا فروشگاه رو با چی اومده..خب معلومه با پاهاش ..آره اونم اینو میدونه اما بیشتر میخواد بدونه چطور..؟!!

اون اصلا از اینکه تا اینجا بدونه کله اومده ناراحت نیست ..آخه اون تموم عمرش رو بی کله زندگی کرده مثه ((من و تو که حالا هیچی نداریم)).!!

ز.م: همه این اراجیف رو به هم بافتم که همینو بگم..من و تو هیچی نداریم!...همین.

+ نوشته شده در Tue 13 Nov 2007ساعت 9:53 PM توسط م.ر |

جدیدا با این کیبوردم خیلی حال میکنم..بچه چیز فهمیه...حرفو یه بار که میگی میگیره بر عکس عده ایی کثیر که باید در گوششون فریاد بزنی تا شاید بعد بارها تکرار حرفت با یه (( ها.؟؟!)) جوابتو بده ...اینجاس که دوست دارم یه لوله آهنی بردارم و چنان توو گوشش فرو کنم که از اونطرفش بزنه بیرون! باور کن خیلی لذت داره...

آره اصلا من حوصله تکرار حرفام رو ندارم...

_ اما خب تقصیر من چیه وقتی گاهی صدات قطع میشه؟!...اینو دیگه خدا هم می دونه که من چقدر بی گناهم!!!

+ نوشته شده در Tue 13 Nov 2007ساعت 9:52 PM توسط م.ر |

صدا...صدا...بی صدا...صامت.

سکوت خوب است..صدا بد.

با تو زیر پتویی گرم...نرم...بی تو نیز زیر پتویی اما تنها!

چه می گویم؟!! بی تو نه خوابی و نه پتویی!

                                بی تو مردن..بی تو خفتن با کفنی بس زیبا زیبا زیبا.

+ نوشته شده در Tue 13 Nov 2007ساعت 9:51 PM توسط م.ر |

امروز ظاهرا روز دختره...

خب ما هم بر حسب وظیفه( و البته این بیلی که توسط خانوم بالای سرمونه) اینروز بهتون و بهشون تبریک میگیم و امیدواریم به پای همین دختر بودنشون پیر بشن.!

ز.م:البته اگه برین توو عمق دعا..بیشتر به چیزه دیگه یی شبیهه...شایدم دعا باشه اما برای آقایون!!

+ نوشته شده در Mon 12 Nov 2007ساعت 4:30 PM توسط م.ر |

...ممممم ببینم تو نظرت درباره تلفیق موسیقی و س ک س چیه؟ فکر میکنی چی ازش بیرون میاد؟

اون چیز خوبه یا بد؟ دوست داشتنی یا تنفر انگیز؟ آخه س ک س از دیدگاه بعضیا کثیفه...و موسیقی لطیف

به نظر من چیز جالبی میشه..باید یه بار امتحانش کنم.!

+ نوشته شده در Mon 12 Nov 2007ساعت 3:44 PM توسط م.ر |

ديگر ساعت بر دستِ من نخواهي ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من
و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم
بعد بيايم و با عصايي در دست
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم
تا تو بيايي
مرا نشناسي
ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم
خدا را چه ديده اي
شايد فردا
به هيبت پيرمردي برخواستم
تو هم از فردا
دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش
آشنايي نخواهم داد
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز
مرا نشناسي
شب بخير ...

يغما گلرويی

+ نوشته شده در Mon 12 Nov 2007ساعت 2:29 PM توسط م.ر |

دیشب رئیس شرکت ایرانسل اومده بود توو خوابم. چشماش گریون بود...با همون هق هق معصومانه بهم گفت: بابا ..ما یه طرح قرمز تشویقی راه انداختیم ..تو ما رو تا مرز گایش رسوندی...تورو خدا یه استراحتی آنتراکی چیزی به خودت بده...

منم در جوابش فقط یه لبخند زدم و یه اس ام اس فرستادم..! همین.

+ نوشته شده در Mon 12 Nov 2007ساعت 2:22 PM توسط م.ر |

بنابر تصمیمات متخذه اینجانب قصد adsl شدن داریم که در چند روز دیگر حاصل خواهد شد...

بنابراین به صورت ۲۴ ساعت هستیم خدمتتون...

+ نوشته شده در Sat 10 Nov 2007ساعت 5:40 PM توسط م.ر |

دیدن یا ندیدن...اینبار مسئله این است!! من امروز یه چیزی دیدم که نمیگم اما ابدا از نگفتنش لذت نمی برم

اصلا مگه قراره همیشه ما لذت ببریم بذار یه بار هم لذتها ما رو ببرن!

+ نوشته شده در Fri 9 Nov 2007ساعت 1:23 PM توسط م.ر |

موضوع اینه که من با کلی کار اومدم اینجا نشستمو دارم وب گردی میکنم و اراجیف تحویل ملت میدم بله موضوع اینه که تا یک ساعت دیگه باید سر کلاس باشم و دستایی که الان باید دنبال جوراب همیشه گمشده ام باشه داره روی کیبورد پی حروفه گیج میزنه..!! واقعا من با این همه مشغله بیکارترین موجود روی زمینم...

+ نوشته شده در Thu 8 Nov 2007ساعت 3:3 PM توسط م.ر |

اینا که تا دوتا کتاب فلسفه میخونن کلی جوگیر میشن که های بیا بگو ببینم سقراط درسته یا صغرا..؟!! رو دیدین؟ ندیدین؟!...خب هیچ اشکالی نداره دور و بر من مثه پشکل ریخته!! میفرستم ببینی البته همچین هم دیدینی نیستن هاااا...محض اطلاعتون عرض کردم.

الان سرچ کردم: مرگ سفید...مواجه شدم با اراجیف یکی از همینا که توو دوتا کلمه ش پنجاه تا فحش و دری وری تحویلم داد...منم تشکر کردم و اون ضربدر نازنینو کلیک کردم و خلاص...

الانم از ستاد احضار ارواح اومدن دنبالم باید برم......؟! هاااا یعنی من یه روحم.؟!! کسی چه می دونه..شاید ...همونی که الان پشت سرت ایستاده...!

+ نوشته شده در Wed 7 Nov 2007ساعت 11:47 PM توسط م.ر |

مطالب قدیمی‌تر