تبليغاتX
نبودن بی تو
... خسته شدم.
+ نوشته شده در ساعت 23:37 توسط محمد |

همش چار لیتر مشروب بود...! میخواستم بشینم با دلم...دوتایی با هم همه چار لیترو سر بکشیم...کسی رو میشناسم که بهترینهای مشروب رو داره و میخوره...خب نوش جوونش اما کاش چند قطره هم به ما میداد.. آخه منم دلم میخواد

چند روز دیگه میخوام درباره ۶ سال حرف...و یک لحظه عمل حرف بزنم..اگه عمری باشه میگم.

+ نوشته شده در ساعت 20:35 توسط محمد |

دیدم جالبه گفتم شما هم بخوونین...حالا کو تا برین بگردین و پیداش کنین.

این چار برگ خشک شده مال دفتر است
نه .. ! آخرین قمار من و برگ آخر است

۱. من را به چاه درد خود انداخت و گذشت
هر کس که گفت با من خسته برادر است
۲. گفتید عاشقید و به من ... آه بگذریم ..
چون شرح ماجرای شما شرم آور است
۳.گفتید : بی کسی به خدا سرنوشت توست
تنها ترین پرنده عالم کبوتر است
۴. گفتید : زندگی کن و خوش باش و دم نزن
این حرفها برای من از مرگ بدتر است

سرباز برگهای مرا جمع میکند
ما باختیم و نوبت یک مرد دیگر است ..

 
مهدی موسوی - فرشته ها خودکشی کردند

+ نوشته شده در ساعت 16:6 توسط محمد |

زیاد براش مهم نیست که باشی یا نباشی اما هر چی فکر میکنه...به نداشتنت که میرسه هنگ میکنه...باور کن گناهی نداره فقط نمیخواد مثه حیوونای دیگه بشه میخواد انسان باشه وفقط...عاشق... باور کن همین و بس.
+ نوشته شده در ساعت 23:22 توسط محمد |

لب هایت را به لبخند

عادت نمی دهی

اصلا عجیب نیست

وقتی شدی بزرگ

دیگر به هیچ چیز

رضایت نمی دهی!

(ستاره ات گم شده-کبری بابائی)

 

+ نوشته شده در ساعت 22:52 توسط محمد |

حتما باید یکی دیگه هم باشه...حتما باید یکی دیگه هم اونجا باشه نه برای راحتی خیال آقا نه...فقط واسه اینکه یه چیزی بگه یا به عبارتی یه زری بزنه که ایشون حواسشون پرت بشه یا گاهی اوقات پرت نشه!!یکی هم پیدا نمیشه بهش بگه خب الاغ جان تو باید خودت حواستو جمع کنی و بتونی تمرکز کنی...ها؟ این بهتر نیست؟! خب آره این بهتره ...ببین پسر جون تو دیگه بزرگ شدی باید خودت واسه زندگی آیندت تصمیم بگیری خب وقتی تو بی تفاوت نشستی و هیچکاری نمیکنی دیگرون به خودشون اجازه میدن که واست تصمیم بگیرن

اگه از این وضع خسته ایی...باید یه تکونی به خودت بدی ...عیبی نداره خودتو بتکون بذار همه اون شپشهای ساکن تووی وجودت آواره بشن اصلا مهم نیست راستی بد نیست کمی هم بی رحم باشی

الان وقتش نیست که دلت واسه کوچیک و بزرگ بسوزه...میفهمی؟

+ نوشته شده در ساعت 15:54 توسط محمد |

همیشه آرزو داشتم اشکام مال خودم بود اما...

هی بسه...مرد که گریه نمیکنه!!...آره مرد که گریه نمیکنه اون فریاد میزنه...اونقدر به اینکار ادامه میده که قلبش از دهنش میزنه بیرون  تااااااااا بمیره...

+ نوشته شده در ساعت 17:12 توسط محمد |

برو گم شو تو همیشه گند میزنی همین حالا هم با کلی کار نکرده  عقب مونده نشستی اینجا و مزخرف میگی...کاش کشتن سگها اینجا ممنوع نبود...اون وقت قطعا میکشتمت پسر  شک نکن...

برو بشین یه گوشه و کلیپای موبایلتو دید بزن اصلا تورو چه به ما...تو باید یکسرو بلوتوس بازیتو به راه کنی و عقده هاتو یک به یک خالی...زور بزن شاید موفق شدی!

میدونی چیه؟...دلم برای آقای ...میسوزه...اون بدبخت هر وقت دست به کاری میزنه خراب میشه خرابه خرابه خراب

تازگی هم به این نتیجه رسیده که اصلا تقصیر اون نیست بلکه تقصیر موقیعته و هر اونچه که پیش میاد..

من که چیزی از حرفاش نفهمیدم اصلا مهم هم نیست مثه همیشه داره مزخرف میگه

+ نوشته شده در ساعت 15:44 توسط محمد |

اصلا از وقتی که تو رو دیدم روسری سرت بود از همون اولم نذاشتی موهای قشنگتو ببینم منم رفتم و عقده ائی شدم.حالا هم فکر میکنی اگه من موهاتو ببینم شاید بخورمت! نمیدونم چون خیلی خوردنی هستی...شایدم خوردمت

اما نه از وقتی که قهر کردی دیگه با یه من عسلم نمیشه خوردت...شاید بهتر باشه لیست بزنم مثه بستنی!!..مثه بستنی که سرده...مثه رابطه مون که یخ زده

اما نه دختر...هوا دیگه داره سرد میشه .دیشب وقتی خواستم از خونه بیرون برم سرما رو توو مغز استخوونم حس کردم...برگشتم کتم رو برداشتم.همون کت کرم که تو برام انتخابش کردی یادته..؟

بگو توی جیبش چی پیدا کردم... همون آدامسا که پارسال گفتم ازم بگیر و نگرفتی گفتی مال خودت...منم نخوردم گذاشتم بمونه...کار خوبی کردم؟ مگه نه...؟

+ نوشته شده در ساعت 13:41 توسط محمد |

تا اطلاع ثانوی اینجا چیزی ندارم بگم...بای
+ نوشته شده در ساعت 19:53 توسط محمد |

میان غمهایم...دنیا دنیا تنهایم تنهایم تنها...

...و یه موسیقی دل انگیز یا روح افزا...مگر نه اینکه عاشقت هستم(بودم...هستم...خواهم ماند)

صدا...چیزی شبیه ویولن و ویولنی پر از احساس و شاید دم اسبی نجیب برای این صدااااااا...

بازم گند زدم...وقتی بخوای به زور ازش چیزی برون بکشی همین میشه دیگه...:...پوچ و توو خالی و بی معنی!!

+ نوشته شده در ساعت 13:40 توسط محمد |

تمرکز می کنه...هدف میگیره یا نه شایدم هنوز داره فکر میکنه...کسی چه میدونه توو کله پوک این پسر چی میگذره؟!.......

خب شاید داره به آخرین پروژه بزرگی که بهش پیشنهاد شده فکر میکنه...فکر میکنه...فکر میکنه... اما کاری نمیکنه...پس هیچی نمیشه.

اگه شیطان برای فریب دادنش توو فکر یه حیله بزرگه باید گفت اشتباه میکنه چون این یارو مثه سگ دست آموز با یه اشاره دنبالش له له میزنه فقط کافیه که امتحان کنین... 

+ نوشته شده در ساعت 12:47 توسط محمد |

نگاه کن...!

ببین چطور زل زده توی چشمای من

حتما انتظار داره من نگاش کنم...؟؟!

الانم روی کاناپه لم داده و باسنش رو ب سمت من کرده...ای بی نزاکت

...اوه ببخشید اشتباه شد صبر کنید...اوه خدا به دور...اون...اون...اون دو تا چشم توی باسنش داره یا شایدم روی باسنش؟!... جالبه

                                             چشم باسنی..؟!!!

آقای دست و پاچلفتیان...همیشه دست به هر کاری که میزنه...خراب می کنه یا بهتر بگم...

                                                                                                                  گند می زنه...

آره آره منم باهات موافقم...مرده شور ترکیبشو ببرن...دست و پاچلفتی!!

یکی هم نیست بهش بگه آخه چرا زنده ایی؟

با این دست و پای بلوریت که مامان قربونشون بره   حقا که اون هیکل فقط به درد شبهای جمعه همسر مهربونت میخوره

موفق باشی...

+ نوشته شده در ساعت 17:35 توسط محمد |

ملاصدرا میگوید:

                    خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

                            اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                                   و به قدر نیاز تو فرود می آید

                                         و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

           به شرط پاکی دل

                 به شرط طهارت روح

                        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

      و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

           و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

                و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

                       و بپرهیزید از ناجوانمردی ها . ناراستی ها . نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟

+ نوشته شده در ساعت 13:56 توسط محمد |