عنوان ندارد...اگه به دنبال چیز با معنایی هستی بهتره پیش من وقتتو تلف نکنی.
دیشب که رفتم دستشویی موقع باز کردن در حس کردم چیزی پشت در هست که نمیزاره باز بشه..خب منم هلش دادم اما متاسفانه در خورد تووی صورت جناب آقای سوسک!! خب آره شاید برای تو مهم نباشه ولی من خیلی خجالت کشیدم آخه هرچی باشه اون یه سوسکه..! و همه ما حتما اینو میدونیم که هرچی باشه اون از ما بهتره!!!!! جدا بهتره...خیلی خب الان با یه دلیل محکم ثابتش میکنم
ببینم مگه ما از خانومهامون نمیترسیم؟!
ـــ کی؟ما؟...مثه سگ
خیلی خب ولی اونا نمیترسن..و نه تنها نمیترسن بلکه دوشیزگان محترمه از اونا حساب میبرن...این دلیل محکمی برای ارج نهادن به این مقام شامخ و بزرگواره...پس..احترام بگذارید.لطفا
داشتم میگفتم...
بعد از اینکه درب دستشویی به صورتشون برخورد کرد..
خب من دست و پامو گم کردم و سعی کردم به ایشون بفهمونم که خیلی از این اتفاق متاسفم ولی مثه اینکه دلش از جای دیگه پر بود و موقعیت خوبی گیرش اومده بود و سر من فریاد کشید که آخه آدم...(یه جمله خیلی بی ادبانه)مگه کوری؟؟...
بگذریم زیاد وقت ندارم که کامل تعریف کنم ولی تا اونجا که من فهمیدم آقای سوسک با خانمش دعواش شده بود ولی نمیدونم چرا اصرار داشت که من نگم که دعواش شده و فقط به یه بحث کاملا منطقی ( که البته هیچ منطقی تووش دیده نمیشد) بسنده کنم!!؟نمیدونم
به هر حال اونم مثه من گیج شده بود که آیا چطور؟...هاااااا؟
ببین من از خانومم میترسم...خانومم از یه سوسک!؟...و آقای سوسک هم از خانوم سوسک!!!
حالا سوال من اینجاس...خانوم سوسک از کی میترسه؟!((شاید از یه دمپایی؟!)) یا ...
تصمیم دارم یک شب بی محابا به زیر ابروی شما حمله ور شده و پدرشان را بازخواست نمایم و بی شک اینکار را خواهم کرد شاید پنجشنبه شبی دیگر...متشکرو زیاده عرضی نیست جز ملال و دوری شما
از طرف شیر لوله اکسیژن تنفسی دشمنان شما...
نه از چشمای تو حرف میزنن که لااقل آدم یه کم جذب بشه نه پول نه از گز نه از قره قوروت...
اونوقتا ترشی رو دوست داشتم اما حالا که شیرینی یه تو رو دیدم نظرم عوض شد...خوردن تو هم شاید خوب باشه..شاید
اوج من آنجاست
که تو آنجا ،
به اندازه ی من ، پست باشی !!
ولی
وقتی که غرق چشمهایت می شوم ؛
تازه می فهمم
که عمق آنها تا ساق پاهایم هم نیست ...
وقتی می دانی که در قلبی جائی نداری ،
زیاد به لبخندهایش هم اطمینان نکن !!
آفتاب که غروب کند ؛
تازه میفهمی
که " شنل قرمزی " هم زیاد خوش شانس نبوده ...
------
از روی خط مو هایت شروع می کنم به نوشتن :
قرار این نبود
که چیزی را به انتظار بنشینیم ...
وقتی رسیدی بار زده بودم همه چیزم را توی کامیون
از قبل هم می دانستی
که من معشوق خوبی نیستم !!
اصلن از وقتی که پیدایت کردم
تو هم روسری به سر کرده بودی و داشتی می رفتی !!
حالا روی خط لب هایت هستم !!
این خط ؛ خط ربط تو با خیلی هاست ...
به یاد خط به خط شدنمان
به یاد آن همه خط بازی می نویسم :
من معشوق خوبی نیستم !!
نقطه سر خط .
تاراج های اتفاق ، همیشه قبل از وقوع است
حتا اگر
حتا اگر ...
نام گذاری انگشتانت را پس بگیری !!
هیچ گاه نخواستم روی گونه های خیست طرحی بکشم
" طرحی از یک زن که لب هایش را هدیه داده بود ..."
و بوسه هایش بر گوشه یقه ی پیراهنم لک می انداخت !!
حالا باید دست هایت را روی صورتم بکشی
که این حرف ها به من ربطی ندارد
اصلن :
" خانم خوشگله به من چه ؟! "
حالا که قرار است هیچ کس خودش نباشد
من می خواهم " خودش " باشم !!
که توی خیابان ها لباس هایم با من قدم بزنند ،
و یک مشت متلک یاد بگیرند !!
و زن هایی که روی گونه های اشک آلود تو نکشیده ام
به این سطر ها زل بزنند و به متلک های دیروز خیابان فکر کنند :
" آهای خانوم خوشگله !! دیر آمدی .. خیلی دیر ... "
آخه نه که حرفی نداشته باشم همینطوری اومدم تا فقط اومده باشم...باشه باشه میرم همین الان...
فقط میخواستم بگم من مشغول گذروندن یه دوره ایی هستم که هر وقت تموم بشه میام...بای
اینجا دنبال موضوع خاصی نباش...سعی خواهم کرد حرف بزنم
به هر حال شاید اینجا چیزی رو پیدا کنی که دنبالش هستی...شاید