برای پایان یک وبلاگ چه باید گفت؟... همان!
از عشق گفتن و از عشق شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست...
پایان.
+
نوشته شده در
Tue 2 Sep 2008ساعت
9:40 AM توسط م.ر
جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛
آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش
همه عاشق ،همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون
نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛
ونه درد و ، و نه فریاد
روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت
ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،آن دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت !!
وخدا در پی چیزی می گشت:
پی یک وسوسه شیطانی !
پی یک حادثه پر ز گناه!
پی یک رابطه پنهانی!
و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد:
قصد بازی سیاه،
قصد بازی دل و دیده ما
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست!
همه دلها به سر این بازی،
خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها
ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن پیداست...
عشق هم بی معناست!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن ابدی است...
عشق هم چیز بدی است!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست...
عشق هم چیز کثیفی ست!
به درک عشق شده مضحکه عالم ما!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد!
به درک مرد صدای فرهاد!
به درک سوخت کتاب حافظ!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ!
به درک دست تو و ،نامردمی با هم گره خوردند...
به درک ما همه عاشق شده ایم...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز...
به درک ما همه قاتل شده ایم...
قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!
بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،
ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،
که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم :
که فلانی به فلانی میگفت سلام!
ما همه قاتل یک برگ گلیم!
+ بدون شرح!
+
نوشته شده در
Sat 30 Aug 2008ساعت
8:8 PM توسط م.ر
|
پانزدهم آگوست تا پانزدهم نوامبر 2008
1- چه كسی برگزار كننده کمپین 100.000 امضاء است؟
- گروه موسیقی “تپش 2012” كه از جوانان ایرانی و آلمانی تشكیل شده است گرداننده این کمپین است.
- کمپین 100.000 امضاء به هیچ حزب و گروه سیاسی وابستگی ندارد.
- گروه “تپش 2012” در سال 2006 برنده جایزه موسیقی بینالملل ِ ایالت نورد راین وستفالن شد.
- گروه “تپش 2012” با موسیقی، ویدئو و كنسرت برای حقوق بشر در ایران فعالیت میكند.
برای اطلاعات بیشتر به این سایت مراجعه كنید. www.tapesh-2012.com
2- هدف اصلی از برگزاری این کمپین چیست؟
الف- جمعآوری 100.000 امضاء در سه ماه (از 15 آگوست تا 15 نوامبر 2008)
ب- امضاهای جمعآوری شده در دهم دسامبر 2008 و همزمان با روز حهانی حقوق بشر به پارلمان اروپا در بروكسل عرضه خواهد شد.
پ- جلب توجه مطبوعات و رسانههای بینالمللی به شرایط حاكم در ایران و نارضایتیهای مردم ایران.
3- شما چه چیزی را امضاء میكنید؟
- نه به جمهوری اسلامی.
- نه به نابرابری زن و مرد،
- نه به شكنجه، اعدام و نقض حقوق بشر،
- نه به سركوب و دستگیری دانشجویان، كارگران، فعالین حقوق بشر، اقلیتهای ملی یا مذهبی،
- نه به ترور دگر اندیشان و مخالفان این رژیم در داخل یا خارج ایران،
- نه به یك جنگ خانمان سوز و زمینه سازی های ماجرا جویانه آن توسط حاکمان نالایق جمهوری اسلامی ایران
- آری به دمكراسی، سكولاریسم و آزادی،
- آری به عدالت اجتماعی و حقوق بشر،
- آری به رفاه و آسایش و صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز،
- آری به حاکمیت قانون و پایبندی به کنوانسیونهای بین المللی و بازگشت به جامعه جهانی با رفتاری مسئولانه
4- چگونه میتوانید از کمپین پشتیبانی كنید؟
- اولین و سادهترین راه امضای متن کمپین است.
شما میتوانید این متن را همین جا روی سایت امضاء كنید
یا از طریق فاكس به این شماره بفرستید +49- 234- 4388556
یا با ایمیل برای ما بفرستیدinfo@100000-emza.com
یا به آدرس ما پست كنید Postfach 250344, 44741 Bochum
- معرفی کمپین به دوستان خود و تشویق آنان برای امضاء ، یكی دیگر از راههای مهم پشتیبانی است.
- اگر شما خبرنگار و یا وبلاگر هستید میتوانید اخبار کمپین را به اطلاع همگان برسانید.
- اگر شما هنرمند هستید میتوانید در برنامههایتان بینندگان خود را به امضاء و همكاری تشویق كنید.
5- چه شرایطی برای امضاء كردن لازم است
- تنها شرط شركت در این کمپین دارا بودن سن 18 سال كامل به بالا می باشد.
- همه افراد با هر ملیتی میتوانند امضاء كنند.
6- محرمانه بودن
بر
اساس اصل " حفظ اطلاعات" ، ما خود را موظف میدانیم که تضمین کنیم مشخصات
شما فقط در این کمپین استفاده خواهد شد و كاملاً محرمانه خواهد ماند.
اینكه كدام بخش از مشخصات شما روی سایت نشان داده شود كاملاً بستگی به انتخاب شما دارد.
حتی تمام مشخصات شما میتواند مخفی بماند.
***
برای امضا کردن..
http://www.100000-emza.com
+
نوشته شده در
Sat 30 Aug 2008ساعت
9:23 AM توسط م.ر
|
... تو رو کشتن و قهرمان شدی، کف زدن ازما تو رو جون عمو فری از ما بیشتر از این نخواه
آخه زندگی به سبک تو پر دردسره قدم تو راهی که لحظه به لحظه خطره
اصلن من گوسفند بزار چشامو ببندم من اهل سیاست نیستم ببخش شرمندم...
*** *** ***
امروز جواب حرفِ مفتی که گمون کردم خیلی پر باره گرفتم!
فکر میکردم گوسفند بودن افتخاره!!
تو چی ؟ تو هم گوسفندی مثه من؟؟!
+
نوشته شده در
Sat 30 Aug 2008ساعت
9:7 AM توسط م.ر
|
In Support GOD
شهریور ماهِ سالگرد وبلاگ من است..شادم,شما هم شاد باشید.
هِر هِر هِر ...
تازه فهمیدم زندگیم چقدر ... چیزه!
تازه دسگیرم شده از دنیا چی باید بخوام و تا حالا چی می خواستم یا اصلا آیا چیزی می خواستم؟!! یا نه؟
نه .. واقعا نه
چشم که باز میکنم ... بیست و سه ساله شدم ... بیست و سه ساله شدم رفت.
+
نوشته شده در
Thu 28 Aug 2008ساعت
10:48 PM توسط م.ر
|
خ خ خ ... خ خ خیانت!! نَه نَه به هیچ وجه! چشماتو آلبالو گیلاس دیده...وگرنه من؟ همه میدونن...
نَه من هیز نیستم..من فقط...من فقط...مممم باشه قبول دارم گاهی کمی مول* میزنم اما اینکه دلیل نمیشه.!
وختی بهت میگم دلم هوایِ صداتو کرده باور نمیکنی و چشماتو میبندی و میری میخوابی... غافلی از دلِ هرزه گردِمن.
کاااش پشیمان نشوی ... .
* مول همون مشکوک زدن معنی می ده. به لهجه مازندرانی.
+
نوشته شده در
Sat 2 Aug 2008ساعت
0:53 AM توسط م.ر
|
چشم که باز کنی دیگه توو این نکبت سرا نیستی, با تضمین ِ %100 ... با یکبار خرید از ما کاملا خر ِ ما خواهید شد!!
. . . و شعار ما اینست: ممممم.. نمیدونم فعلا چیز ِ خاصی به نظرم نمیرسه.!
م.ر هستم 23 سال دارم..خوشحال هستم البته اگه از اشکهام فاکتور بگیریم.
اَه اَه چه روز ِ مزخرفی..چاییم سرد شد.
+
نوشته شده در
Thu 31 Jul 2008ساعت
11:20 AM توسط م.ر
|
چند روزه وارد 23 سالگی شدم ... احساس خاصی به این عدد دارم.
یه چیزی هست که میگه منتظر یه تکونِ حسابی باش ... یه تحول!! اَه حالم از این کلمه بهم میخوره..بس که صبح تا شب توو گوشمون خوندن که باید تحول ایجاد کنی هم در خودت و هم در دیگری ... خب که چی؟؟ اینی که هستیم نباشیم!! پس چی باشیم؟!
پ.ن: تصمیم دارم از این به بعد یه کم راحت تر بنویسم, کمی خودمونی تر
شاید اینجارو تبدیل به دفتر خاطرات کنم!!.
+
نوشته شده در
Wed 30 Jul 2008ساعت
10:11 AM توسط م.ر
|
اساسا وقتی وبلاگی آپ نمیشه معنیش این نیس..که نویسنده حرفی برای گفتن نداره..میتونه معنی بهتری داشته باشه! مثه ...
مثه بهتر شدن این زندگیه کوفتی..یا مثلا آدم شدن نویسنده یا چه میدونم ... رعایت حجاب!! رعایت حجاب در نگفتن حرفها
جای بسی تعجب دارد اگر انتظار کلامی معنادار از اینجانب منگِ منگِ منگ دارنی!!!
وای من چه بیوتی فول شدم...
فردا در آغوشیم . . .
+
نوشته شده در
Sat 21 Jun 2008ساعت
1:29 PM توسط م.ر
|
هه هه ...
باز باید برم.. شکنجه دوری داره تموم میشه باز... دوباره دوری از اینجا و نزدیک به اون.
. . . تموم شد(نقطه)
+
نوشته شده در
Thu 5 Jun 2008ساعت
11:28 AM توسط م.ر
|
حالا که دستم بهت نمیرسه... پس...
فحش بد بر تو باد.!
+
نوشته شده در
Tue 3 Jun 2008ساعت
11:2 AM توسط م.ر
|
... می مونم تا چرکای دلم خشک شه زود
... ... هیچوقت سنگی برنداشتم که نتونم پرت کنم
... ... ... رو پاهام وایسادم و الانم مرد شدم
... ... ... ... مردم بهم یاد دادن اعتمادو ترک کنم..شاید خوشایند نیست ولی حقیقت داره!
بچه هامونو آزاد گذاشتیم تووی خیابون بگردن..بگردن تا یاد بگیرن اجتماعِ ما پر از گرگه...خوبم یاد گرفتن گاهی حتی به قیمت جونشون...و گاهی چند قطره خون..آره همون خونی که شب زفاف بهش احتیاج دارن اما مگه آقای داماد زبون میفهمه؟ کیه که حالیش کنه اون پرده قربانیه تجربه یی شد که الان عروسمون بتونه دِل تو نکبتُ درست و حسابی نرم کنه که بفهمه و بدونه چطوری باید باهات تا کنه..که مبادا رهش کنی دوباره توی این شهر.
چه مهساهایی که هنوز طعم سکس رو نچشیدن و چه مهیارهایی که از هرچی سکسه زده شدن... و باز چه گلنازهای عشق لاتی که کنار ما زندگی میکنن و گاهی به عشق من و تو تیزی میکشن...باورت میشه؟؟ من دیدم.
+
نوشته شده در
Sun 1 Jun 2008ساعت
2:12 PM توسط م.ر
|
خب چه ایرادی داره حالا که اینجام چپ و راست بنویسم تا از شر این عقده ی ننوشتن خلاص بشم..
. . . دیشب دوباره خوابتو دیدم.. تو بودی و مادرت.. تووی یه جشن عروسی که منم بودم.اما باور میکنی توو این مدت یکبارم ندیدمت..اوه..توی خوام دلم برات تنگ میشه!
+
نوشته شده در
Sun 1 Jun 2008ساعت
10:21 AM توسط م.ر
|
هه هه... فکر میکردم نقش مهمی ندارم! اما مثه اینکه نقش ِ اول این زندگی خودِ منم!!..
- احساسم؟! خب خوشحالم...)
+
نوشته شده در
Sun 1 Jun 2008ساعت
0:50 AM توسط م.ر
|
خداحافظ... و شاید وقتی دیگر.
+
نوشته شده در
Thu 1 May 2008ساعت
11:52 PM توسط م.ر
ظهر ِ یکشنبه بود و من توی ساندویچی منتظر زنگت بودم که بیام دنبالت و ببرمت خونه..کلی سفارش داشتم بِهت که چی برداری و چی برنداری.!
بالاخره ساندویچِ من حاضر شد...میوونِ خوردن و فکر کردن به ساعتی بعد بودم که گوشی لرزش ِ سختی کرد و پیغامت این بود که: کجائی؟ تو رو خدا بیا..ولش کن..بیا.. مثه همیشه دستورت اجرا شد و ساندویچ ِ نیمه خورده روی میز رها...
با سرعت خودمو به کوچه رسوندم..باهات هماهنگ کردم و راه افتادم..اما تو مثه همیشه از من جلوتر بودی و منتظرم
توی میدون بِهت رسیدم و دستتو گرفتم..سوار ِ ماشین شدیم..تو اما دلت از چیزی گرفته بود..از حرفهای یک فرشته که نگرانت بود... تا به مقصد برسیم تو فقط سر تکون دادی.. گرفته بودی و من کارم رو خوب بلد بودم..
به خونه که رسیدیم حیاط خلوت بود و یک راست به اتاقم رفتیم...
اونجا حالت بهتر شد..شاید به خاطر تنها شدن با من!
. . . بگذریم که چی گذشت توو اون ساعات..
بهت قول دادم که جائی نگم تو با من دردهات رو فراموش میکنی.
+
نوشته شده در
Thu 1 May 2008ساعت
1:7 PM توسط م.ر
همیشه از اینکه کسی رو سورپرایز کنم خوشم میومد..مثه امروز...
حالا قضیه چیه؟ توی خونه 12 متری بابلم نشسته بودم که خبر رسید تا روز ِ 3شنبه هفته آینده کلاسی برگزار نمیشه! از طرفی فکر ِ جیب ِ خالی هم کمی آزرده مان کرده بود پدر سوخته.. از طرفی دیگر باز خبر رسید پول مورد نیاز در حسابت است..از عالم غیب ندائی رسید که هی..! پاشو مایه رو بردار و جیم بزن تهرون!! خلاصه اینکه به کسی نگفتیم و عازم شدیم به سمت ولایت خودمان و در راه به این فکر میکردیم که الانه که برسیم اونجا همه کلی ذوق میکنند و جامه ز ِ تن میدرند از شوق دیدن ما..لابد! اما از این خبرها نبود و نشد...درب ِ منزل را که باز نمودیم به جز عده قلیلی مگس و شاید هم شپش کسی را برای استقبال ندیدیم و از این رو ضایع شدیم رفت.
+ فکر سورپرایز را از سر ِ مبارک بیرون کردیم رفت!!
+ پیپ هم دود ِ خوبی ست برای گاه ِ تنهائی..اهالی ِ عمل دریابند.
+ خوش آمدیم به تهران ِ خودمان.!!
+
نوشته شده در
Wed 30 Apr 2008ساعت
9:42 PM توسط م.ر
|
الو...الوو... از کافی نت آپ میکنم..میفهمی؟ اینجا بابله داااادااااش
اعصابم داغونه..به این کیبرد عادت ندارم خب..از یه طرفم صدای موزیک رپ تووی مغزم زر زر میکنه..میگه تو رو دوست دارم!!!... خب که چی؟..من چیکار کنم..باقالی!
راستش حرف زیاد داشتم واسه گفتن اما مگه این موزیک مزخرف میزاره تمرکز کنم..؟؟؟؟؟!!!!
+ حیف شد.
+
نوشته شده در
Sat 26 Apr 2008ساعت
6:39 PM توسط م.ر
|
ببینم... وقتی تو از تمامِ روزت واسم حرف میزنی و کوچیک و بزرگش رو برام میگی..همه اونا که خصوصی هستن و همه اونا که به منم مربوط میشن.. وقتی تو برام از متلک فلان پسر به فلان دختر میگی(یا خودت!) من ... راستش من نمیدونم باید چه عکس العملی نشون بدم؟؟... این حکایت دوست داشتنت بدجوریه! میخوامت اما نمیدونم.!!!
آره...باور کن تعجب داره.وختی کنارمی عاشقمی و وقتی ازم دور میشی و پشت تلفن میری حرفات دلم رو میلرزونه ... من دوست داشتن رو دختر با تو معنا کردم...و دیگر هیچ!
+ شاید حال ِ من ضایع س. اما تا حالا شده بخوای بعد از کلی دوری از کسی که خیلی برات مهمه و دوستش هم داری..بری پیشش و همونجا هم بمونی؟؟ حالِ تو رو اونجا نمیدونم چطوره اما حس ِ من آمیخته شده با کمی ترس
ترس از عدم دوری و عدم دوستی...
... باشد که ما از این حسابها نداشته باشیم. وسلام
+
نوشته شده در
Thu 24 Apr 2008ساعت
4:29 PM توسط م.ر
|
خیلی جالبه...!! .. یعنی اگه راستشو بخوای خیلی خیلی وحشتناک جالبه!
کسی که نزدیک به دو ساله که باهاش تلفنی با یک شماره مشخص هر روز صحبت میکنم..امروز اپراتور مخابرات به من میگه: شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد!!!...خب من الان باید چیکار کنم دقیقا؟
اولش دچار یه جور یاس خفن و غرق شدم در این افکار که آیا همه این دو سال خواب بوده؟؟!!!
... اما یه کم که حالم بهتر شد یادم اومد که اینجا ایرانه...و اصولا این جور مسائل کاملا عادیه..
بازم نمیدونی چقدر خوشحالم که مشکل از مخابراته.. نه از مشترک مورد نظر.
تهران دوم اردیبهشت هشتاد و هفت
+
نوشته شده در
Mon 21 Apr 2008ساعت
12:42 PM توسط م.ر
|
... واقعا چرا من فکر میکنم برای تو مهمه که بدونی من امروز کُجام..؟ یا چه کار میکنم..؟
خب که چی!!
تهران دوم اردیبهشت هشتاد و هفت
+
نوشته شده در
Mon 21 Apr 2008ساعت
12:33 PM توسط م.ر
|
اونا که شاهین دلتنگستان رو میشناسن که هیچ..
اما اونا که نمیشناسنش باید بگم متاسفم براتون..!
این دلتنگستان دات کام...روزی تمام دلخوشی من بود و البته کماکان هست چون تقریبا تمام آرشیو مطالبش رو سی دی کردم و دارم. وقتایی که دلم هواشو میکنه یا حتی وقتایی که نمیدونم دقیقا دلم چی میخواد سری به وب نوشتهای شاهین میزنم... نمی خوام قدیس خطابش کنم نه...فقط میخوام بگم: شاهین تو با نوشته هات..نوشته هایی که از روی دلتنگی بود و وقتهایی که کار بهتری نداشتی.. رویایی برام ساختی که با اون خیلی چیزها رو شناختم و یاد گرفتم و خیلی چیزهای دیگه رو از یاد بردم..ببین چقدر بزرگ بودی..تو کمک کردی شخصیت من یک شخصیت خاص بشه و شکل بگیره...یک شکل خوب.
. . . آره منم یکی از آرزوهام اینه که تووی قسمت نظرات یک روز یا یک شب اسم دلتنگستان رو ببینم...
+ از دل برآمد...
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت
12:30 PM توسط م.ر
|
آخ جوون قلیون اکسیژن هم به بازار میاد!!
الان رادیو داشت با یه دکتری مصاحبه میکرد..ایشون فرمودن این قلیون نه تنها مضر نیست بلکم خیلی هم مفیده!!!
حالا تکلیف منی که توو تَرکَم چیه؟ یعنی باید دوباره شروع کنم؟؟...آخه من تَرک کردم.
. . . . .
آخی...یادش بخیر...قهوه خونه ی گل مولا سر چارراه مجیدیه... گاهی اونجا ولو میشدیم و کسی هم نبود جمع کنه ما رو! آخه همه پایه بودن دیگه...کسی دل نمیکند از دود!!
یادِ قهوه خونه ی سرِ چارراه شهدا هم بخیر...گاهی هم اونجا دیده بودنمون!
این چند روز عید هم خودمون رو بسته بودیم بهش... اما به هر حال ما هنوز توو تَرکیم!!
. . . . .
دورانِ دانشجوئی هم یه شب اونقدر شراب نوشیدیم و قلیون کشیدیم که جناب عزرائیل رو هم سفره دیدیم و از شما چه پنهان..گُرخیدیم!.خیلی.
+ جای این حرفا همینجاس دیگه؟؟
+
نوشته شده در
Wed 16 Apr 2008ساعت
8:57 AM توسط م.ر
|